تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 35

مساهمون:

ص٣٥
و شنيدم كه على مىگفت : قاتل از دستتان فرار نكند . على بن ابيطالب عليه السّلام ضربت خورده بود ولى نه از شبيب چرا كه ضربهء او منحرف گرديد و به سقف محراب اصابت نمود . مردم به سمت درب‌هاى مسجد شروع به فرار كردند و براى دستگيرى فراريان اقدام نمودند ، شبيب بن بجره را مردى دستگير كرد و به زمين كوبيد و روى سينه‌اش نشست ، و شمشيرش را از دستش گرفت تا او را با شمشير خودش به درك برساند اما ديد كه مردم شتابان به سوى او مىآيند ترسيد كه حرف او را نشنوند و به او آسيبى برسانند پس از روى سينه‌اش برخاست ، شمشيرش را انداخت و او را رها كرد ، شبيب از مسجد فرار كرد و به منزلش پناه برد ، پسر عمويش به خانه‌اش آمد و حريرى را كه قطام براى شبيب حمايل كرده بود ديد به او گفت اين چيست ؟ نكند تو از قاتلان امير مؤمنان هستى ؟ شبيب خواست بگويد نه ولى پسر عمويش گفت : بله تو از آنانى ، شمشير شبيب به دستش آمد و به طرف او حمله كرد و او را به درك فرستاد . اما ابن ملجم ملعون توسط مردى از قبيلهء همدان دستگير شد او پارچه‌اى را روى سر ابن ملجم انداخت و او را به زمين زد و شمشير را از دستش گرفت و او را نزد على بن ابيطالب عليه السّلام برد ، اما سومى يعنى وردان جان به در برد و خود را ميان مردم مخفى كرد و گريخت . زمانى كه ابن ملجم را نزد حضرت آوردند حضرت نگاهى به او انداختند و فرمودند : جان در مقابل جان ، اگر از اين ماجرا از دنيا رفتم او را همانطور كه مرا به قتل رساند بكشيد و اما اگر جان سالم به در بردم خود دربارهء آن تصميم مىگيرم . ابن ملجم گفت : چه خيال كردى اين شمشير را هزار درهم خريده و به هزار درهم زهرآلود كرده‌ام اگر كارگر نشود خداوند او را دور گرداند و از بها بياندازد ! ام كلثوم دختر حضرت به او ندا داد : اى دشمن خدا ، امير المؤمنين على عليه السّلام را كشتى . او گفت : من فقط پدرت را كشتم . ام كلثوم گفت : اميدوارم پدرم از اين پيشامد آسيبى نبيند ولى ابن ملجم پاسخ داد : پس فقط براى من گريه مىكنى ولى نه ، قسم به خداوند ضربتى به او وارد آورده‌ام كه اگر ميان عالميان تقسيم مىشد باز هم آنان را به هلاكت مىرساند . ابن ملجم ملعون را از نزد حضرت بيرون بردند ولى مردم مانند درندگان گوشت تنش را به دندان كندند و با خود ندا مىدادند اى دشمن خدا چه كردى ؟ امت محمّد صلّى اللّه عليه و آله را با كشتن بهترين مردم به هلاكت انداختى ولى او همچنان ساكت بود و سخن نمىگفت . او را زندانى كردند ولى مردم خدمت حضرت امير عليه السّلام مىرسيدند و مىگفتند ما را امر كن تا در دم جانش را بگيريم چرا كه اين دشمن خدا امت را به هلاكت انداخت و جامعه را فاسد كرد ، اما حضرت به آنان گفت : اگر جان سالم به در برده و زنده ماندم خود برايش تصميم خواهم گرفت و اگر زنده نماندم همان كار را كه با قاتل پيامبران مىكنند با او انجام دهيد يعنى او را بكشيد و جنازه‌اش را هم بسوزانيد . وقتى امير مؤمنان عليه السّلام جان به جان آفرين سپرد و دعوت حق را لبيك گفت ، خانواده‌اش او را به