ابن ملجم گفت : قسم به خداوند همواره از على و اصحابش در حال فرار بودم و به اين شهر قدم نگذاشتم ، مگر براى كشتن او و اين همان خواستهء توست پس به آنچه كه خواستى خواهى رسيد .
قطام گفت : پس كسانى را كه مىتوانند تو را كمك كنند براى ياريت فرا مىخوانم ، سپس سراغ وردان بن مجاله كه از قبيلهء تيم رباب بود فرستاد و مسئله را با او در ميان گذاشت و از او خواست تا ابن ملجم ملعون را براى انجام اين امر مهم يارى كند و او نيز قبول كرد .
آنگاه پسر مرادى بيرون رفت و شبيب بن بجره را كه از قبيلهء اشجع بود ديد و به او گفت : آيا مىخواهى به شرف دنيا و آخرت برسى ؟ او گفت : چگونه ؟
گفت : مرا در قتل على بن ابيطالب يارى كن - چرا كه شبيب قبلا از جملهء خوارج بود - .
شبيب گفت : مادرت به عزايت بنشيند امر خطير و بزرگى را در نظر دارى ، چگونه مىتوانى آن را انجام دهى ؟
ابن ملجم گفت : در مسجد اعظم كوفه كمين مىكنيم سپس وقتى براى نماز صبح وارد مسجد شد به او حمله كرده و او را مىكشيم و بدينوسيله مرهمى بر زخمهاى دلمان گذاشته و خونخواهى از برادرانمان در نهروان خواهيم كرد ، اين مطلب را پيوسته تكرار كرد تا او نيز با وى همراه شد .
با هم بر قطام كه در مسجد كوفه در خيمهاش معتكف شده بود وارد شدند و او را از نظر خود باخبر ساختند و قرار شد هرگاه هنگام اجراى نقشه شد در همانجا قطام را ملاقات كنند . سپس از پيش قطام بازگشتند . مدتى گذشت تا اينكه سه نفرشان در شب نوزدهم رمضان ، سال چهل هجرى ، پيش قطام رفتند . او حريرى خواست تا با آن براى آنان حمايل كرد و شمشيرشان را به كمر محكم نمود ، آنها رفتند و در مقابل در ورودى كه امير مؤمنان عليه السّلام از آن براى نماز وارد مىشد نشستند ، قبل از عملى كردن توطئهء شومشان اشعث بن قيس را نيز از نقشه باخبر ساخته بودند و او نيز براى يارى آنان در مسجد حاضر شده بود .
حجر بن عدى از ياران باوفاى حضرت در آن شب در مسجد بيتوته كرده بود . او زمزمههاى اشعث را كه به ابن ملجم مىگفت : كار را زودتر تمام كن چرا كه اگر صبح شود آبرويمان خواهد رفت ، مىشنيد ، به خاطر همين سخنان متوجه مقصود آنان شد به اشعث گفت : اى بد سيرت ، قصد كشتن على عليه السّلام را دارى ؟ و سريع از مسجد خارج شد تا حضرت را از اين ماجرا باخبر سازد در همين هنگام حضرت على عليه السّلام از درب ديگر مسجد وارد مسجد شدند ، ابن ملجم ملعون به سوى حضرت حملهور شد و شمشير ظلمش را در فرق مظهر عدالت كوبيد ، حجر بازگشت ولى دير رسيد و خبر سوءقصد امير مؤمنان در مسجد به گوش مىرسيد .
2 - عبد اللّه بن محمّد ازدى مىگويد : همراه با مردانى مصرى در شب سوءقصد در مسجد كوفه مشغول نماز بودم ، اهالى مصر در تمام ماه رمضان مشغول عبادت و نماز بودند . داشتم به مردانى كه نزديك درگاه مسجد مشغول نماز بودند نگاه مىكردم كه على بن ابيطالب عليه السّلام وارد مسجد شد و ندا مىداد : نماز ، نماز ، كه در چشم به هم زدنى برق شمشيرى را ديدم و ندايى شنيدم كه مىگفت : حكم از آن خداست ، نه تو صاحب آنى و نه اصحاب تو .
الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 33
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٣٣