تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 323

مساهمون:

ص٣٢٣

فصل چهل و هشتم [ : سخن حضرت با عبد الرحمن پس از بيعت او با عثمان ]

عمرو بن سعيد از حبيش كنانى روايت كرده كه گفت : هنگامى كه عبد الرحمن در دار الشورى با عثمان بيعت كرد ، على عليه السّلام به او فرمود : بالاخره دامادى كار خود را كرد و تو را وادار به بيعت با عثمان نمود . به خدا قسم تو با همان اميد و آرزو با عثمان بيعت كردى كه رفيق تو عمر با ابو بكر بيعت كرد ، البته او به آرزويش رسيد و خليفه شد اما تو به آرزويت نمىرسى ، خدا بين شما تفرقه و جدايى بيندازد .

فصل چهل و نهم خطبه شقشقيه

عدّه‌اى از راويان از طرق مختلف اين روايت را از ابن عباس نقل كردند كه گفته : در رحبه نزد على عليه السّلام بودم و حرف خلافت و غاصبان آن شد . على عليه السّلام آه سردى كشيدند و فرمودند : به خدا قسم ابو بكر پسر ابو قحافه لباس خلافت را پوشيد در حالى كه مىدانست جايگاه و نقش من در خلافت مانند محور سنگ آسياب به آسياب است ، سيل دانش از وجودم همچون سيل سرازير مىشود ، و مرغ انديشه به قلهء منزلت من نمىرسد ، من از خلافت چشم پوشيدم و از آن روى برگردانم و عميقا فكر كردم آيا با دست بريده و بدون يار و ياور بجنگم يا اينكه به همين تاريكى و گمراهى كه مردم براى خود پيش آورده‌اند بسازم و تحمّل كنم . فضاى ظلمتى كه در آن پيرها بسيار فرسوده و كم سن و سالها در آن پير مىشوند و مومن تا زمان ديدار حق دچار مشقّت مىشود . ديدم كه صبر كردن در اين كار عاقلانه‌تر است ، پس صبر كردم در حالى كه گويى در چشمم خاشاك بود و استخوان راه گلويم را بسته بود ، مىديدم كه ميراثم به غارت مىرود . تا نوبت خلافت اولى تمام شد پس از خود آن را به پسر خطاب واگذار كرد . شگفتا ، اولى با اينكه در زمان حياتش مىخواست حكومت را واگذار نمايد ولى براى بعد خود عقد خلافت را براى ديگران بست و هركدام به سختى به يكى از دو پستان حكومت چسبيدند . « چه تفاوت فاحشى است بين امروز من با اين همه مشكلات و روز حيّان ، برادر جابر كه غرق خوشى است » حكومت را به فضايى خشن كشانيده و به كسى رسيد كه كلامش درشت بود و همراهى با او دشوار و لغزشهايش فراوان و معذرت خواهىاش زياد بود . حكومت او مانند كسى است كه بر شتر چموش سوار است كه اگر مهارش را بكشد بينىاش زخم مىشود و اگر آزادش بگذارد خود و سوارش را به هلاكت مىاندازد . به خدا قسم مردم در زمان او دچار اشتباه و ناآرامى و از راه حق منحرف مىگردند . تا اينكه زمان او تمام شد و از دنيا رفت . عمر خلافت را به عنوان شورى در ميان جماعتى قرار داد ، كه به گمانش من هم با اين منزلت خدايى كه دارم يكى از آنانم ، خداوندا چه شورايى ! من چه زمانى در برابر اولين آنها از نظر برترى و شايستگى مورد شك بودم كه امروز هم‌پايهء اين اعضاى شورى قرار بگيرم ، ولى به خاطر رسيدن به حقم در فراز و نشيب شورى با آنها هماهنگ شدم ، و هنگامى كه قرار شد كه خلافت به شورى گذشته شود ، سعد وقاص به خاطر كينه‌اش به من رأى نداد و پسر او به خاطر نسبت دامادى كه با عثمان داشت به دامادش رأى داد ، و بالاخره سومى