تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 221

مساهمون:

ص٢٢١

بچه شش ماهه

روايت شده زنى حامله در شش ماهگى بچه او متولد شد و چون معمولا بچه 9 ماهه به دنيا مىآيد فكر كردند كه بچه از راه نامشروع بوجود آمده زن را براى اجراى حد پيش عمر آوردند و عمر دستور داد او را سنگسارش كنند . على عليه السّلام كه حضور داشت فرمود اگر اين زن بخواهد با كتاب خدا تو را محكوم كند به راحتى مىتواند تو را محكوم كند . اى عمر خداوند متعال مىفرمايد : مدت بودن طفل در رحم زن تا زمان از شير گرفتن او سى ماه است « 1 » و در جاى ديگر قرآن مىفرمايد : مادران فرزندان خود را در صورتى كه بخواهند شير كامل بدهند بايد دو سال به او شير بدهند . « 2 » على عليه السّلام فرمودند از كنار هم قرار دادن اين دو آيه اينطور استفاده مىشود : هنگامى كه مادر بخواهد بچه را به طور كامل شير بدهد دو سال طول مىكشد يعنى 24 ماه و از طرفى از زمان حمل بچه تا از شير گرفتن آن به حكم آيه اول سى ماه مىباشد پس نتيجه مىگيريم كه مىشود مدت حمل بچه‌اى شش ماه باشد . عمر به اشتباه خود پى برد و آن زن را رها كرد و به داورى حضرت على عليه السّلام رضايت داد و صحابه ، تابعين كسانى كه صحابه را درك كردند و كسانى كه بعد از آنها آمده به همين دستور عمل كردند .

زنى كه مجبور به زنا شد

روايت شده چند نفر شاهد ، زنى را نزد عمر آوردند و شهادت دادند كه آن زن را در كنار يكى از اقامتگاه‌هاى عرب در حال نزديكى با مردى ديدند كه شوهر او نبوده . عمر دستور داد كه آن زن شوهردار را كه زنا كرده سنگسار كنند ، زن رو به آسمان كرده و گفت : خدايا مىدانى كه من تقصيركار نيستم ، عمر خشمگين شد و گفت : كارى به اين زشتى انجام دادى و در عين حال شاهدان را هم جرح مىكنى و مىگويى دروغ مىگويند . على عليه السّلام فرمودند : زن را از محكمه و دادگاه بيرون ببريد و سوالاتى از او بكنيد شايد بتواند براى كار خود عذرى بياورد ، طبق فرمايش و دستور على عليه السّلام زن را بيرون بردند و از او سوالاتى كردند ، زن گفت : شوهر من شترى داشت من براى انجام كارى كوزه آبى برداشتم و سوار آن شتر شدم و بيرون شهر رفتم ، و اين مرد هم همسفر من بود ، آب آشاميدنى من در راه تمام شد و شترم هم شيرده نبود تا از آن بخورم ، اما شتر اين مرد بدكار شيرده بود ، من داشتم از تشنگى هلاك مىشدم ناچار شدم از او درخواست آب كنم آن مرد امتناع كرد و گفت : در صورتى به تو آب خواهم داد كه من با تو فلان كار را كنم و مرا به وصال خود برسانى من زير بار حرف و پيشنهاد او نرفتم اما چون ممكن بود از تشنگى بميرم به ناچار به خواسته او تن دادم ، امير المؤمنين عليه السّلام با تعجب فرمودند : اللّه اكبر ، سپس اين آيه را
هامش
( 1 ) - سوره احقاف ، آيه 14 . ( 2 ) - سوره بقره ، آيه 233 .