بچه سقط شده
به عمر اطلاع دادند زنى به طور مشكوكى زندگى مىكند و مردهاى بيگانه نزد او مىروند و با هم به گفتگو مىنشينند . عمر براى اينكه او را از اين كار منصرف كند دستور داد چند نفر بروند و آن زن را نزد او بياورند . آن زن كه حامله بود به مجرد اينكه مأموران عمر را ديد شديدا ترسيد و مضطرب شد و به همين جهت فاصلهء زيادى را طى نكرده بودند كه بچه داخل شكم او از رحم بيرون افتاد ، حركتى كرد سپس مرد . خبر اين حادثه به گوش عمر رسيد . او اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را جمع كرد و از آنها حكم اين مسأله را سؤال كرد پس همگى گفتند : هدف تو در اين قضيه خير بود و اين كار را براى ادب كردن آن زن انجام دادى به همين جهت لازم نيست ديه آن بچه سقط شده را بپردازى . على عليه السّلام هم در اين مجلس حضور داشتند و ساكت بودند ، عمر گفت : يا على شما هم در اين خصوص نظرتان را بفرماييد . حضرت جواب دادند : آنچه كه گفتند شنيدى ، عمر گفت شما را سوگند مىدهم كه نظر خود را بگوييد ، حضرت جواب دادند : اين مردم در عين حالى كه از نزديكان تو هستند اما تو را گول مىزنند و تو كه مىبينى آنها درباره تو اينطور رأى دادند كوتاه آمدهاى ، اى عمر ديه آن بچه سقط بر عهده عاقله يعنى اقوام پدرى توست . زيرا تو عمدا او را نكشتى بلكه از روى خطا اين اتفاق افتاده است . عمر گفت :
يا على عليه السّلام به خدا قسم از ميان آنها تنها تو خيرخواه من بودى . به خدا قسم كار ديگرى انجام نده و از جاى خود حركت نكن تا اينكه ديه آن را از بين قبيله بنى عدى كه عاقلهء من است جمعآورى كنى و به ورثه آن بچه سقط شده پرداخت نمايى .
يك بچه و دو مادر
مىگويند در زمان عمر دو نفر ادعاى مادرى يك بچه را مىكردند و هركدام از آنها بدون اينكه بيّنه دو شاهد عادل داشته باشد ، او را فرزند خود مىدانستند و غير اين دو زن كس ديگرى ادعايى در مورد آن بچه نداشت . بنابراين طريقه داورى بين اين دو زن بر عمر پوشيده و مبهم بود . در اين مورد هم عمر از على عليه السّلام درخواست كمك كرد . على عليه السّلام آن دو زن را خواست ، نخست آنها را نصيحت كرد و ترساند آن دو زن سخنان آن حضرت را نشنيده گرفتند و همچنان به جر و بحث مشغول بودند حضرت دستور دادند تا ارّهاى بياورند . آن دو زن تعجب كردند و گفتند : ارّه را براى چه كارى مىخواهيد ؟ حضرت فرمودند مىخواهم بچه را از وسط نصف كنم و به هركدام نصف آن را بدهم . وقتى كه زنها اين سخن را از على عليه السّلام شنيدند يكى ساكت شد و ديگرى گفت : تو را به خدا حالا كه كار به اينجا رسيد من از اين بچه گذشتم . حضرت كه اين سخن را شنيدند اظهار شگفتى كردند و فرمودند : مادر بچه اين زن است و خطاب به آن زنى كه سكوت كرده و چيزى نگفته بود فرمود : اگر مادر اين بچه بودى به حال او دلسوزى و مهربانى مىكردى و نمىگذاشتى با اره نصف شود وقتى اين حرفها را شنيد تصديق كرد كه حق با ديگرى است .
عمر كه به واسطه اين قضاوت حضرت على عليه السّلام خوشحال بود براى على عليه السّلام دعا كرد .