تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 113

مساهمون:

ص١١٣
خواهرش گفت : او بدست همتايى بزرگوار از بين رفته است ، اشك چشمانم خشك باد اگر بر او بگريم ، چرا كه او پهلوانان زيادى را كشت و عاقبت بدست يكى از اين پهلوانان بزرگوار از قوم خود كشته شد ، اى بنى عامر تاكنون خبرى غرورآفرينتر از اين نشنيده بودم ، پس اشعار زير را سرود : اگر قاتل عمرو شخصى غير از قاتل كنونى او بود تا ابد بر او مىگريستم ولى قاتل عمرو شخصى بزرگ است كه عيبى در او راه ندارد و از قديم او به بزرگ شهر مشهور بود و در كشته شدن برادرش بدست على بن ابيطالب عليه السّلام سرود : على عليه السّلام و عمرو دو ستيزگر چالاك بودند كه با هم درگير شدند و هر دو همتاى بزرگى براى هم بودند . هر دو سواران و دلاوران زيادى را به هلاكت رساندند و هر دو با خدعه مىخواستند ديگرى را از بين ببرند . هر دو دلاورانه از شمشير ديگرى نهراسيدند و به استقبال آن رفته و چيزى نتوانست مانع از جنگ آن دو شود . اى على عليه السّلام برو كه ديگر به مثل عمرو دست پيدا نخواهى كرد و اين سخنى متين ، و بدون مبالغه و زياده‌روى است . من بايد از او خونخواهى كنم و اى كاش زمانى كه حالم مساعد بود ، در صحنه كارزار حاضر بودم . قريش بعد از كشته شدن اين سوار خوار شد و اين خوارى موجب هلاكت آنها شد كه همگيشان را فرا گرفت پس گفت : به خدا سوگند پس از برادرم قريش روى خوشى نخواهد ديد .

فصل بيست و ششم نبرد با بنى قريظه

وقتى احزاب از مسلمين شكست خورده و پا به فرار گذاشتند ، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بسوى بنى قريظه حركت كرد ، امير مؤمنان عليه السّلام را همراه سى تن از قبيله خزرج بسوى آنان فرستاده و فرمودند : ببينيد آنان در قلعه‌هاى خود هستند ؟ وقتى حضرت امير عليه السّلام به نزديك ديوارهاى قلعه آنان رسيد صداى ياوه گوئىهاى آنان را شنيدند ، خدمت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بازگشته و به حضرتش گزارش دادند ، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : رهايشان كنيد كه خداوند به زودى ترا بر آنان مسلط و پيروز خواهد كرد ، آن خدايى كه ترا بر عمرو بن عبدود پيروز كرد هرگز ترا خوار نخواهد كرد ، پس بايست تا مردم جمع شوند و بشارت باد بر تو كه نصرت و يارى الهى در پيش است ، خداوند متعال در دشمنان مقابل من تا مسير يك ماه راه رفتن بواسطه ايجاد رعب در دل آنها ، مرا يارى مىكند . على عليه السّلام فرمود : سپاه تشكيل شد و بسوى بنى قريظه حركت كرديم تا به نزديك ديوار قلعه آنان رسيديم ، مرا ديدند و يكى از آنها فرياد زد : قاتل عمرو به جنگ شما آمده ، ديگرى گفت : قاتل عمرو به سراغ شما آمده تا اينكه ميان آنان آشوب گرديد و هركدام شروع به صحبت با ديگرى در رابطه با قتل