حتى نسل پيشتاز - مهاجرين و انصار - نيز كوچكترين نشانهاى در اين زمينه يافت نمىشود .
در اثبات و تأييد مطالب فوق به بيان نكات زير مىپردازيم :
هنگامى كه مرض ابو بكر شدت يافت ، امر خلافت را به عمر سپرد و به عثمان امر كرد تا وصيتش را چنين بنويسد :
بسم الله الرحمن الرحيم ، اين است وصيتنامه ابو بكر خليفهء رسول خدا به مردم مسلمان و باايمان ، درود بر شما ، من خدا را در پيشگاه شما سپاسگزارم . اما بعد من عمر بن خطاب را بر شما امير قرار دادم ، پس به سخنانش گوش فرادهيد و از دستوراتش اطاعت كنيد . عبد الرحمن بن عوف بر ابو بكر وارد شد و به او گفت : اى خليفهء پيامبر ، حالت چگونه است ؟
ابو بكر پاسخ داد : چگونه باشد حال كسى كه امير شما بود و شما هر لحظه بر رنجهايش مىافزاييد . هنگامى كه يكى از خودتان را به رهبرى شما برگزيدم ، پس همگى از اين كار به خشم آمديد و باد در بينى انداخته آن را براى خود مىخواهيد « 1 » .
اين روش ابو بكر در تعيين جانشين و زشت شمردن مخالفت ديگران با نظر خودش بيانگر آن است كه وى براى اين كار ( سرپرستى امور و تعيين رهبر ) نظام شورايى را معقول نمىدانست و تعيين خليفه را حق خود مىدانست و براساس آن اطاعت مسلمانها را از خودش واجب مىشمرد و به آنها دستور داد تا از كسى كه او تعيين كرده اطاعت نمايند و به سخن او گوش فرادهند . بنابراين ، اين سخن او تنها معرفى و راهنمايى نبود ، بلكه الزام مسلمانها بر پذيرفتن عمر و نيز انتصاب او در ميان آنها بود .
عمر نيز تعيين خليفه بر مسلمانها را حق خود مىدانست و آن را در انحصار شش تن قرار داد و تعيين خليفه را به عهدهء آنها سپرد ، بدون اينكه در اين امر كمترين نقش حقيقى براى ساير مسلمانها قرار دهد .
هامش
( 1 ) - تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 126 - 127 .