زمان حياتش براى او اهميت دارد ( او مىخواهد اسلام را حفظ كند ) از منافع و لذّتهاى آن استفاده كند ، از اين رهگذر آينده دعوت پس از مرگش براى او اهميتى ندارد .
چنين تفسير و توجيهى نيز بر پيغمبر ( ص ) صدق نمىكند و حتى اگر نبوت و رسالتش و حتى ارتباطش با خدا را در امر مربوط به رسالت ناديده بگيريم و فقط او را همچون ساير رهبران فكرى و مذهبى ، رهبرى صاحب رسالت بدانيم ، بازهم اين توجيه پذيرفته نيست ، زيرا تاريخ رسولان و رهبران مكاتب همانندى براى آن حضرت به ياد ندارد كه همچون او در دعوت خويش خالص باشد و خود را در راه آن فنا كند و تا آخرين لحظه ( زندگى ) ، خود را فداى امر رسالت و دعوت نمايد و سرتاسر تاريخ زندگانى آن حضرت بر اين امر گواه است . حتى زمانى كه در بستر مرگ قرار داشت و مرضش شدّت پيدا كرده بود ، سربازان اسلام را به جنگ واداشت و براى آنها برنامهريزى نمود و سپاه اسامه را براى شركت در جنگ مجهز كرد ، و پىدرپى مىفرمود : سپاه اسامه را آماده كنيد ، سپاه اسامه را حركت دهيد ، سپاه اسامه را بفرستيد « 1 » و اين جملات را تكرار مىكرد درحالىكه گاهى از شدّت مرض حالت اغما بر آن حضرت دست مىداد .
درحالىكه پيامبر ( ص ) در بستر مرگ قرار داشت ، نسبت به يكى از مسائل دعوت اسلام يعنى خواندن مردم براى شركت در جنگ ، اينچنين اهميت مىداد و بااينكه نفسهاى آخر را مىكشيد و از فرارسيدن مرگش آگاه بود و مىدانست قبل از چيدن محصول جنگ از اين دنيا رحلت مىكند ، بااينحال بازهم اين آگاهى او را از اصرار در آماده نمودن لشكر بازنداشت ، پس با وجود آنكه پيامبر در آن حال به يكى از مسائل دعوت چنين اهميت مىدهد ، چگونه مىتوانيم تصور كنيم كه به فكر مسائل مهم آينده دعوت خود نيست و جهت حفظ اسلام از خطرات بعدى ، برنامهريزى نمىكند ؟
بالاخره در رفتار پيامبر ( ص ) در واپسين لحظات عمرش ، نكتهاى وجود دارد كه روش اول را ( اهميت ندادن به آيندهء دعوت ) در مورد آن حضرت مردود مىشمارد و
هامش
( 1 ) - تاريخ كامل ابن اثير و غيره .