( پيروان ابو الخطاب ) ( در كوفه فردى به نام سرى را پيامبر ، و امام صادق ( ع ) را خدا دانستند ) و براى آن حضرت لبيك گفتند « 1 » من بر ابى عبد الله ( ع ) « 2 » وارد شدم و جريان را به آن حضرت خبر دادم ، امام به سجده رفت و سينه را بر زمين كوبيد و گريه كرد . . . پس با اشاره انگشتان به خدا پناه برده و اين سخن را بسيار تكرار كرد كه : « چنان نيست كه آنان مىگويند ، بلكه من بنده محض و خالص خدا و فردى ناتوانم ، سپس سرش را بلند كرد ، در حالتى كه اشكش بر محاسنش جارى شده بود ، من با ديدن اين حالت از اطلاع دادن جريان به آن حضرت پشيمان شدم و گفتم : فدايت شوم ، چرا چنين ناراحت شديد ؟
فرمود : اى مصادف ! اگر عيسى در برابر آنچه نصارا به او نسبت دادند ، ساكت مىماند ، سزاوار بود كه خدا او را ناشنوا و نابينا گرداند و چنانچه من هم در برابر آنچه دربارهء ابو الخطاب مىگويند ، ساكت بمانم ، حق خداست كه مرا نيز نابينا و ناشنوا گرداند » « 3 » .
[ عقايد ]
اما عقايد و نظرياتى كه ابو الخطاب پذيرفته است با شريعت اسلام مخالف است ، زيرا او محرمات را از قبيل زنا ، دزدى و شرابخوارى بر پيروان خود حلال كرد و به آنان امر كرد تا زكات و نماز و روزه و حج را ترك نمايند و نيز پيروى از شهوات و هوسها را براى آنان مجاز دانست . در مورد حلال كردن محرمات پيروانش به آيهء
« يُرِيدُ اللَّهُ أَنْ يُخَفِّفَ عَنْكُمْ . . . »
« 4 » تمسك جسته و آن را تأويل مىكردند و مىگفتند كه خداوند ما را به وسيله ابو الخطاب سبكبار كرده و بارهاى سنگين و زنجيرهاى گران را كه مقصودشان نماز و زكات و روزه و حج بود ، ازروى ما برداشته پس كسى كه رسول و پيامبر و امام را شناخت آنچه را كه دوست دارد ، انجام دهد » « 5 » .
از متن قبلى روشن مىشود ، خطابيه به چيزى رسيده بودند كه قبلا كيسانيه به آن رسيده بودند و آن اين است كه دين يعنى اطاعت و فرمانبرى از مردى . و كسى كه رسول
هامش
( 1 ) - اين زمانى بود كه غلات از پيروان ابو خطاب گفتند : « لبيك جعفر لبيك » نوبختى ، فرق الشيعه ، ص 39 .
( 2 ) - مقصود امام صادق ( ع ) است .
( 3 ) - كشى ، رجال ، ص 253 .
( 4 ) - قرآن مجيد 4 : 28 .
( 5 ) - نوبختى ، فرق الشيعه ، ص 38 .