گمان من اين است كه وصيت ابو هاشم به محمد بن على عباسى ساختگى باشد و هاشميه كه از پيروان ابو هاشم بوده و از پيشينيان راونديه به حساب مىآيند ، خودشان ( بدون توجه به وجود وصيت ) قائل به امامت محمد بن على عباسى شدند ؛ زيرا با جايز بودن انتقال امامت از فرزندان على ( ع ) و فاطمه ( ع ) به محمد بن حنفيه ( كه از غير فاطمه ( ع ) بود ) و از او به فرزندان جعفر بن ابى طالب ، براى آنان پيروى از بنى عباس نيز ممكن شد و عباسيان و طرفدارانشان از غلو استفاده كرده و به افراد ناراضى غلات كه در زمان امويان بيشترشان از موالى بودند ، روى آوردند و از آنان ابتدا براى بدنام كردن بنى اميه و سپس در زمان مناسب ، براى ساقط كردن حكومت آنها استفاده كردند .
2 - از آن هنگام كه تعدادى از فرقههاى كيسانى به افرادى كه از علويان و هاشميان نبودند ، اجازه دادند تا مقام امامت را اشغال كنند ، اين مقام به وسيلهء آنان شديدا تنزل و انحطاط پيدا كرد . سعد اشعرى گفته است : حمزة بن عماره بربرى كه ابتدا از پيروان ابن حرب و از كيسانيه بود و بعد از او كناره گرفت ، ادعا كرد كه خودش پيامبر است و محمد بن حنفيه خداست . . . » « 1 » . اشعرى همچنين مىگويد : « فرقهاى از كيسانيه گفتند :
بيان بن سمعان نهدى امام است و بيان ادعا كرد كه ابو هاشم به امامت او وصيت كرده است ، پس گروهى كه معتقد به امامت محمد حنفيه بودند ، دعوت او را اجابت كردند . » « 2 » دستهاى نيز ادعا كردند : « پس از ابو هاشم ، عبد الله بن عمرو بن حرب كندى شامى امام است و ابو هاشم به امامت او وصيت نموده و روح ابو هاشم در او حلول كرده است . . . » « 3 » . آرى برخى از فرقههاى كيسانيه با مقام امامت اينچنين برخورد كردند و آن را از صاحبان اصلى و شرعىاش كه برطبق عقيدهء اماميه ، امامان دوازدهگانهء معصوم مىباشند ، گرفته و ابتدا به فرزندان على ( ع ) از غير فاطمه ( ع ) ، سپس به يكى از فرزندان جعفر بن ابى طالب و بعد به عباسيان و بعدها گروهى به مردى بربرى و گروهى به نهدى
هامش
( 1 ) - المقالات و الفرق ، ص 28 - 32 .
( 2 ) - ايضا ، ص 35 .
( 3 ) - ايضا ، ص 35 .