نديديم . . . چون آمدن عمار طولانى شد ، مردم گمان كردند ، او كشته شده است . تا اينكه ناگهان نامهاى از استاندار عثمان در مصر ( ابن ابى سرح ) رسيد و در آن خبر داده بود كه گروهى از مردم در مصر عمار را به گرد خود كشانيدهاند و به او تمايل پيدا كردهاند كه از جملهء آنها عبد الله بن سوداء است . . . » « 1 » . سازندگان داستان ابن سبا با بيان اينگونه مطالب خواستهاند ، چنين جلوه دهند كه در مورد اعتراض بر عليه عثمان همچنان كه ابو ذر و ديگران از قبل تحت تاثير ابن سبا قرار گرفته بودند ، عمار ياسر نيز تحت تأثير او قرار گرفته است ، ولى چنانچه ما به مدارك و منابع اين مطالب رجوع كنيم ، مىبينيم ، نزاع عمار با عثمان منحصر به دوران آخر حكومت عثمان نبوده است ، بلكه به ابتداى خلافت عثمان برمىگردد . زيرا بعد از بيعت مردم با عثمان وى در مسجد خطبه خواند و گفت :
« اى گروه قريش ! ازآنجاكه شما اين امر ( خلافت ) را از خاندان پيامبر ( ص ) خود بيرون برديد و يك بار به اين شخص و يك بار به آن شخص واگذار كرديد ، ترس آن دارم كه همانطور كه شما آن را از اهلش گرفتيد و به نااهل سپرديد ، خداوند نيز آن را از شما بگيرد » « 2 » .
همچنين ، روزى عثمان در مدينه ظرفى را كه داراى زيورآلات و جواهر بود ، از خزانه برداشت و به اندازهء نياز خانوادهء خود از آن جدا كرد . وقتى مردم از جريان آگاه شدند ، او را سرزنش كردند . . . پس گفت : ما به مقدار نياز خود از آن برمىداريم ، اگرچه عدهاى آن را نپذيرند و ناراضى باشند ، على ( ع ) فرمود : تو از اين كار منع مىشوى و بين تو و آنها فاصله مىشود . عمار گفت : خدا را گواه مىگيرم ، نخستين كسى كه از اين كار ناراضى است منم . عثمان به او گفت : اى غلامزاده ! آيا بر من جرئت و جسارت مىكنى ؟ او را بگيريد . سپس او را گرفتند و عثمان وارد شد و او را احضار كرد و چندان بر او زد تا بيهوش شد . . . » « 3 » .
هامش
( 1 ) - طبرى ، ج 3 ، ص 379 .
( 2 ) - مسعودى ، مروج الذهب ، ج 2 ، ص 231 .
( 3 ) - انساب الاشراف ، ج 5 ، ص 48 .