تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الإمامية وأسلافهم من الشيعة ( پيدايش و گسترش تشيع ) ( فارسى ) — صفحة 136

مساهمون:

ص١٣٦
من اميدوارم عبد الرحمن عاقبت بخير باشد ، زيرا او صدقه مىداد و مهمان‌دار بود و اين مقدار مال را هم بر جاى گذاشت . كعب الاحبار گفت : راست گفتيد ، اى امير المؤمنين ! ابو ذر عصا را بلند كرد و بر سر كعب زد . . . و گفت : اى يهودىزاده ! تو به مردى كه مرده است و اين اموال را به جا گذاشته مىگويى : خدا خير دنيا و آخرت به او داده است و در كار خدا گزاف‌گويى مىكنى . من از پيامبر ( ص ) شنيدم كه فرمود : مسرور نيستم كه بميرم و به وزن قيراطى ( 5 / 1 گرم ) از خود مالى باقى گذارم . عثمان به ابو ذر گفت : برو ! ديگر ترا نبينم . . . » « 1 » . حال كه دانستيم بااينكه كعب الاحبار در اسلام داراى سابقهء طولانى بود و پيامبر را درك كرده بود ، ولى به سبب دخالت در مناقشه مربوط به اموال خاص و عام كه بين ابو ذر و عثمان جريان داشت ، ابو ذر بر او عيب گرفت و حرف او را نپذيرفت ، باوجود اين مشكل است ، بتوانيم قبول كنيم ابو ذرى كه تحت تاثير كعب الاحبار با اين اوصاف قرار نگرفت ، تحت تأثير فردى مانند ابن سبا قرار گرفته باشد كه نه‌تنها مثل كعب الاحبار قبلا يهودى بوده است ، بلكه خود را مسلمان قلمداد كرده و در عين حال چنان‌كه سازندگان اصلى اين داستان مىگويند ، مسلمان شدن او در اواخر ايام خلافت عثمان بوده است نه در زمان رسول اكرم ( ص ) . از جمله افراد ديگرى كه نامش در اين داستان برده شده ، عمار ياسر است كه سازندگان اين داستان قصد داشتند با آوردن نام او ، مخالفت و اعتراض او بر عثمان را لوث نموده و چنين وانمود كنند كه اعتراض او به سبب آن بوده كه او در اين كار تحت تاثير ابن سبا قرار داشته است . طبرى مىگويد : « پس از اينكه عثمان شنيد ، ابن سبا در شهرها مردم را بر ضد او تحريك مىكند و آن‌ها را به قيام وامىدارد ، عده‌اى از افراد مورد اعتماد خود را به آن شهرها فرستاد ، محمد بن مسلمه را به كوفه و اسامة بن زيد را به بصره و عمار ياسر را به مصر و عبد الله بن عمر را به شام فرستاد . همهء آنان قبل از عمار ياسر برگشتند و به مردم گفتند : ما انحراف و چيز ناروايى از بزرگان و عامه مردم
هامش
( 1 ) - مسعودى ، مروج الذهب ، ج 2 ، ص 228 - 9 .