بنى هاشم در شعب ابى طالب بمانند و بر آنان نگهبانانى قرار داد و از جمله به آنان گفت :
يا بيعت كنيد و گرنه به خدا قسم ! شما را به آتش مىسوزانم ، پس آنان بر جان خود ترسيدند . . . » « 1 » . همچنين عمر بن عبد العزيز به استاندار خود در مدينه نوشت : « در ميان فرزندان على بن ابى طالب ( ع ) دههزار دينار تقسيم كن ! استاندار در اجراى فرمان او عذر آورده و سستى كرد : عمر مجددا به او نوشت چون نامهء من به تو رسيد دههزار دينار در ميان فرزندان على ( ع ) از فاطمه ( ع ) ، تقسيم كن كه پيوسته حقوق آنها را ضايع كردهاند » « 2 » .
همچنين در تاريخ اشارههايى شده است كه از آن به دست مىآيد كه امويان خلافت را بر نبوت ترجيح مىدادند . چنانكه اين مطلب را يكى از استانداران آنها به نام حجاج بيان داشته ؛ سخنى كه نه عقل آن را مىپسندد و نه شرع آن را تجويز مىنمايد . مسعودى خبرى را از قول ربيع بن خالد نقل مىكند كه ربيع گفت : شنيدم حجاج در منبر خطبه خواند و چنين مىگفت : آيا خليفهء يكى از شماها در ميان اهلش داراى ارزش بيشترى است يا رسول او در نيازها و حاجتهايش ؟ پس من گفتم : خدا را گواه مىگيرم كه هيچگاه پس از اين پشت سر تو به نماز نايستم و اگر ببينم گروهى با تو به جنگ و جهاد برخواستهاند ، من نيز همراه آنها با تو مىجنگم . . . » « 3 » . چنانچه اين خبر درست باشد مىتوان سخن محمد بن حنفيه را كه اندكى قبل بيان كرديم ، پذيرفت و باور كرد كه اعمال بنى اميه به چنان مرتبهاى از فساد رسيده بود كه اثر آن در نابودى امويان بيش از شمشير مسلمانان بود . اكنونكه دانستيم سيرهء على ( ع ) و خاندان آن حضرت و به ويژه امامان شيعهء اماميه كه در اينجا موضوع بحث ماست ، ازنظر تقوا و بريدن از لذتهاى نامشروع زندگى دنيوى برعكس سيره معاويه و حاكمان بنى اميه مىباشد . مىتوان اثرى را كه اين دو سيره از جهتى در تنفر مردم از بنى اميه و از جهت ديگر ، در علاقهمند شدن آنها به
هامش
( 1 ) - ايضا ، ج 5 ، ص 74 .
( 2 ) - مسعودى ، مروج الذهب ، ج 3 ، ص 121 .
( 3 ) - ايضا ، ج 3 ، ص 87 .