تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 72

مساهمون:

ص٧٢
( ( 2171 ) ) چون كه حق قهرى نهد در نان تو چون خناق آن نان بگيرد در گلو ( ( 2172 ) ) اين لباسى كه ز سرما شد مجير حق دهد او را مزاج زمهرير ( ( 2173 ) ) تا شود بر تن تو را جبهء شگرف برد همچون يخ گزنده همچو برف ( ( 2174 ) ) تا گريزى از وشق هم از حرير زو پناه آرى به سوى زمهرير ( ( 2175 ) ) تو دو قله نيستى يك قله اى غافل از قصهء عذاب ظله اى ( ( 2176 ) ) امر حق آمد به شهرستان و ده خانه و ديوار را سايه مده ( ( 2177 ) ) مانع باران مباش و آفتاب تا بدان مرسل شدند مرسل شتاب ( ( 2178 ) ) كه بمرديم اغلب اى مهتر امان باقىاش از دفتر تفسير خوان سنگ در تسبيح آمد بر شتاب از ميان اصبعين زان آفتاب منكر آن ديد و فرو ناورد سر دشمنى او كور كردش از نظر ( ( 2180 ) ) تو نظر دارى و ليك امعانش نيست چشمهء افسرده است و گرده ايست ( ( 2181 ) ) زين همىگويد نگارندهء فكر كه بكن اى بنده امعان نظر ( ( 2182 ) ) آن نمىگويد كه آهن كوب سرد ليك اى پولاد بر داود گرد ( ( 2183 ) ) تن بمردت سوى اسرافيل ران دل فسردت رو به خورشيد جنان ( ( 2184 ) ) در خيال از بسكه گشتى مكتسى تك به سوفسطايى بد ظن رسى ( ( 2185 ) ) او خود از لبّ خرد معزول بود شد ز حس معزول و محروم از وجود گر ز خود وز لبّ خود معزول گشت از وجود حسّ خود مفصول گشت ( ( 2186 ) ) هين سخن خا نوبت لب خايى است گر بگويى خلق را رسوايى است ( ( 2187 ) ) چيست امعان چشمه را كردن روان چون ز تن وارست گويندش روان ( ( 2188 ) ) آن حكيمى را كه جان از بند تن باز رست و شد روان اندر چمن ( ( 2190 ) ) در بيابان آنكه بر فرمان رود گر گلى را خار خواهد آن شود

آيه

« وَإِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي اَلأَرْضِ خَلِيفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَيَسْفِكُ اَلدِّماءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قالَ إِنِّي أَعْلَمُ