( ( 2171 ) ) چون كه حق قهرى نهد در نان تو
چون خناق آن نان بگيرد در گلو
( ( 2172 ) ) اين لباسى كه ز سرما شد مجير
حق دهد او را مزاج زمهرير
( ( 2173 ) ) تا شود بر تن تو را جبهء شگرف
برد همچون يخ گزنده همچو برف
( ( 2174 ) ) تا گريزى از وشق هم از حرير
زو پناه آرى به سوى زمهرير
( ( 2175 ) ) تو دو قله نيستى يك قله اى
غافل از قصهء عذاب ظله اى
( ( 2176 ) ) امر حق آمد به شهرستان و ده
خانه و ديوار را سايه مده
( ( 2177 ) ) مانع باران مباش و آفتاب
تا بدان مرسل شدند مرسل شتاب
( ( 2178 ) ) كه بمرديم اغلب اى مهتر امان
باقىاش از دفتر تفسير خوان
سنگ در تسبيح آمد بر شتاب
از ميان اصبعين زان آفتاب
منكر آن ديد و فرو ناورد سر
دشمنى او كور كردش از نظر
( ( 2180 ) ) تو نظر دارى و ليك امعانش نيست
چشمهء افسرده است و گرده ايست
( ( 2181 ) ) زين همىگويد نگارندهء فكر
كه بكن اى بنده امعان نظر
( ( 2182 ) ) آن نمىگويد كه آهن كوب سرد
ليك اى پولاد بر داود گرد
( ( 2183 ) ) تن بمردت سوى اسرافيل ران
دل فسردت رو به خورشيد جنان
( ( 2184 ) ) در خيال از بسكه گشتى مكتسى
تك به سوفسطايى بد ظن رسى
( ( 2185 ) ) او خود از لبّ خرد معزول بود
شد ز حس معزول و محروم از وجود
گر ز خود وز لبّ خود معزول گشت
از وجود حسّ خود مفصول گشت
( ( 2186 ) ) هين سخن خا نوبت لب خايى است
گر بگويى خلق را رسوايى است
( ( 2187 ) ) چيست امعان چشمه را كردن روان
چون ز تن وارست گويندش روان
( ( 2188 ) ) آن حكيمى را كه جان از بند تن
باز رست و شد روان اندر چمن
( ( 2190 ) ) در بيابان آنكه بر فرمان رود
گر گلى را خار خواهد آن شود
آيه
« وَإِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي اَلأَرْضِ خَلِيفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَيَسْفِكُ اَلدِّماءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قالَ إِنِّي أَعْلَمُ