يافتن مريد شيخ را نزديك بيشه سوار شيرى
( ( 2126 ) ) اندر اين بود او كه شيخ نامدار
شد پديد از دور بر شيرى سوار
( ( 2127 ) ) شير غرّان هيزمش را مىكشيد
بر سر هيزم نشسته آن سعيد
( ( 2128 ) ) تازيانه اش مار نر بود از شرف
مار را بگرفت چون خرزن به كف
( ( 2129 ) ) تو يقين مىدان كه هر شيخى كه هست
هم سوارى مىكند بر شير مست
( ( 2130 ) ) گر چه آن محسوس و اين محسوس نيست
ليك آن بر چشم جان ملبوس نيست
( ( 2131 ) ) صد هزاران شير زير ران كشان
پيش ديدهء غيب دان هيزم كشان
( ( 2132 ) ) ليك اين يك را خدا محسوس كرد
تا ببيند نيز او كه نيست مرد
( ( 2133 ) ) ديدش از دور و بخنديد آن خديو
گفت آن را مشنو اى مفتون ريو
( ( 2134 ) ) از ضمير او بدانست آن جليل
هم ز نور دل بلى نعم الدليل
( ( 2135 ) ) خواند بر وى يك به يك آن ذو فنون
آنچه در ره رفت بر وى تا كنون
( ( 2136 ) ) بعد از آن در مشكل انكار زن
برگشاد آن خوش سراينده دهن
( ( 2137 ) ) كان تحمل از هواى نفس نيست
آن خيال نفس توست اينجا مايست
( ( 2138 ) ) گر نه صبرم مىكشيدى بار زن
كى كشيدى شير نر پيكار من
( ( 2138 ) ) اشتران بختئيم اندر سبق
مست و بىخود زير محملهاى حق
( ( 2140 ) ) من نيم در امر و فرمان نيم خام
تا بيانديشم من ار تشنيع عام
( ( 2141 ) ) عام ما و خاص ما فرمان اوست
جان ما بر رو دوان جويان اوست
دورم از تحسين و تشويق همه
فارق از تكذيب و تصديق همه
( ( 2142 ) ) فردى ما جفتى ما نز هواست
جان ما چون مهره در دست خداست
( ( 2143 ) ) ناز آن ابله كشيم و صد چو او
نى ز عشق رنگ و نى سوداى بو
( ( 2144 ) ) اين قدر خود درس شاگردان ماست
كرّ و فرّ ملحمهء ما تا كجاست
( ( 2145 ) ) تا كجا آنجا كه جا را راه نيست
جز سنا برق مه الله نيست
( ( 2146 ) ) از همه اوهام و تصويرات دور
نور نور نور نور نور نور