جايگاه مدفوعاتشان كردهاند آخر ، عقل و درك هم خوب چيزى است ، كدام آفتاب ؟ كدام خورشيد ؟ عجب اين جانوران خرافاتى هستند حتى حاضر نيستند يك قدم پيشرفت كرده و يك بار آن چه را كه وجود ندارد ، كنار بگذارند و بگويند : نيست .
اين است منطق خفاش نازنين صدها هزار سال است كه دل سوزىها و خير خواهى من خفاش بر اين جانوران ناشنوا ، جز سخريه و ريشخند به گفته هايم نتيجهاى نداده است . حرف اين احمقها را بشنويد : چند ساعت مىخوابند و سپس بر مىخيزند و مىگويند : آفتاب بر آمده است . آفتاب روشن شده است . در را باز كنيد و پرده را بالا بكشيد تا اطاق روشن شود . اين يكى ديگر از بدترين ديوانگىهاى اين جانوران است كه اگر در ساختمان چشم يكى از آنان ديگر گونى وجود داشته و مانند من ( خفاش ) حقيقت ناديده را منكر شود و بگويد : كجا است آن آفتاب كه مىگوييد ؟ همهء آن جانوران احمق به او دل سوزى مىكنند و مىگويند : بىنوا كور است و نمىبيند . بدتر از اين مزخرفات اين است كه اين خرافاتيان مىگويند : حتى من ( خفاش ) حيات خود را از آن آفتاب دريافت مىكنم . نه تنها من بلكه ميلياردها جاندار و گياهان همه و همه نيروى روييدن و ساير خواص خود را از خورشيد مىگيرند اين آقايان خيالات بدتر از اينها هم دارند كه وقيحترين افسانه ها است :
منظومهء شمسى ، جرم آفتاب ، نور آفتاب ، ميليونها خورشيد ديگر در كهكشانها . اگر اين افسانه ها و خيالات درست است ، چرا من نمىبينم ، من هم مانند ساير جانداران از حيات و احساس و لذت و الم و حركت و جنبش و توالد و تناسل برخوردارم ، بلكه در مقابل جانوران ديگر به نام انسانها كه بدون آهن پاره ها نمىتوانند در هوا سير كنند ، من بدون هر گونه دستگاه به وسيلهء پر و بالى كه از موجوديت خودم روييده است به پرواز در مىآيم و پهنهء فضا را در مىنوردم . مگر كسى نيست به اينان بگويد : احمقها تا كى هستى و نيستى زندگانىتان را به موجودى موهوم به نام خورشيد وابسته
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 61
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٦١