مثل وصيت كردن آن شخص كه سه پسر داشت كه ميراث او به كاهلترين اولاد او دهند
( ( 4877 ) ) آن يكى مردى به وقت مرگ خويش
گفته بود اندر وصيت پيش پيش
( ( 4878 ) ) سه پسر بودش چو سه سرو روان
وقت ايشان كرده او جان و روان
( ( 4879 ) ) گفت هر چه كاله و سيم و زر است
آن برد زآن هر سه كاو كاهلتر است
( ( 4880 ) ) گفت با قاضى و بس اندرز كرد
بعد از آن جام شراب مرگ خورد
( ( 4881 ) ) گفته فرزندان به قاضى كاى كريم
نگذريم از حكم او ما سه يتيم
( ( 4882 ) ) سمع و طاعت مىكنيم او راست دست
آنچه او فرمود بر ما نافذ است
( ( 4883 ) ) ما چو اسماعيل ز ابراهيم خود
سر نپيچيم ار چه قربان مىكند
( ( 4884 ) ) گفت قاضى هر يكى با عاقليش
تا بگويد قصهاى از كاهليش
( ( 4885 ) ) تا ببينم كاهلى هر يكى
تا بدانم حال هر يك بىشكى
( ( 4886 ) ) عارفان از دو جهان كاهلترند
زآن كه بىشديار خرمن مىبرند
( ( 4887 ) ) كاهلى را كردهاند ايشان سند
كار ايشان را چو يزدان مىكند
( ( 4888 ) ) كار يزدان را نمىبينند عام
مىنياسايند از كد صبح و شام
كار دنيا را ز كل كاهلترند
در ره عقبى ز مه گو مىبرند
اين گزيند هر كه او باشد رشيد
هين كه دنيا رفت و عقبى در رسيد
مهترين را گفت قاضى باز گو
قصهاى از كاهلى اى مال جو
( ( 4889 ) ) هين ز حد كاهلى گوييد باز
تا بدانم حد آن از كشف راز
هين ز حد كاهلى شرحى دهيد
تا ببينم من به چه حد كاهليد ؟
( ( 4890 ) ) بىگمان خود هر زبان پردهء دل است
چون بجنبد پرده سرها و اصل است
( ( 4891 ) ) پردهء كوچك چو يك شرحهء كباب
مىبپوشد صورت صد آفتاب
( ( 4892 ) ) گر بيان نطق كاذب نيز هست
ليك بوى از صدق و كذبش مخبر است
( ( 4893 ) ) آن نسيمى كه بيايد از چمن
هست پيدا از سموم گولخن