( ( 4894 ) ) بوى صدق و بوى كذب گول گير
هست پيدا در نفس چون مشك و سير
بوى اخلاص و نفاق بىمزه
هست ظاهر همچو عود و انگزه
( ( 4895 ) ) گر ندانى يار را از ده دله
از مشام فاسد خود كن گله
ور ندانى تو عجوز از شاهدى
بىگمان گشته است چشمت فاسدى
ور تو نشناسى شكر را از صبر
بىگمان شد حس ذوق تو خدر
ور يكى شد صوت بلبل با غراب
هست بىشك حس سمع تو خراب
ور يكى گشتت سمور و خارپشت
حس لمس تو به تو بنمود پشت
( ( 4896 ) ) بانگ حيزان و شجاعان دلير
هست پيدا چون فن روباه و شير
چارهء كار حواس خويش كن
وانگهى راه طلب در پيش كن
( ( 4897 ) ) يا زبان همچون سر ديگ است راست
چون بجنبد تو بدانى چه اباست
( ( 4898 ) ) از بخار آن بداند تيز هش
ديگ شيرين را ز سكباج ترش
( ( 4899 ) ) دست بر ديگ نوى چون زد فتا
وقت به خريدن بديد اشكسته را
آن يكى پرسيد صاحب درد را
گفت در چندى شناسى مرد را
( ( 4900 ) ) گفت دانم مرد را در حين ز پوز
ور نگويد دانمش اندر سه روز
( ( 4901 ) ) و آن دگر گفت ار بگويد دانمش
ور نگويد در سخن پيچانمش
( ( 4902 ) ) گفت اگر اين مكر بشنيده بود
لب ببندد در خموشى در رود
گفت مىرو گوى تا هفتم زمين
تا ابد پوشيده بادم حال اين
حال يك تن گر ندانم چه شود
و اندر آن نقصان دينم چه بود
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 613
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٦١٣