تفسير ابيات
روزى خداوند متعال به عزراييل فرمود : از اندوه مرگها كه به وسيلهء تو سراسر عالم را گرفته است ، در كدامين رويداد مرگ دلت سوخت ؟ عزراييل عرض كرد دل من به همهء آدميان كه جانشان را قبض مىكنم ، مىسوزد ، ولى نمىتوانم دستور تو را مهمل بگذارم ، -
( ( 4799 ) ) تا بگويم كاشكى يزدان مرا
در عوض قربان كند بهر فتى
خداوند فرمود : بگو ببينم حس ترحمت بچه كسى بيشتر بر انگيخته شد و چه كسى دل تو را بيشتر سوخت و كباب كرد ؟ عرض كرد : روزى يك كشتى را روى موج تند و تيز با امر تو شكستم و متلاشىاش كردم .
فرمودى جان همهء كشتى نشينان را قبض كن ، مگر زنى از آنها را كه طفلى در آغوش داشت .
مادر و طفلش روى تخته پارهاى ماندند و امواج دريا آن تخته را مىراند .
وقتى كه باد آن تخته را به ساحل افكند ، من از نجات يافتن مادر و طفلش خوشحال گشتم ، ولى باز امر فرمودى : جان مادر را هم بگير و مطابق دستور كن طفل را رها ساز . وقتى كه طفل را از مادر جدا كردم ، تو خود مىدانى كه اين جدا كردن براى من چقدر تلخ و درد آور بود . من درد ماتمهاى زيادى ديدهام ، ولى هنوز تا كنون تلخى تنها ماندن آن طفل از يادم نرفته است .
خداوند فرمود : من با فضل ربانىام به موج دستور دادم آن طفل را در بيشهاى بياندازد - اما چه بيشهاى -
( ( 4808 ) ) بيشهاى پر سوسن و ريحان و گل
پر درخت ميوه دار خوش اكل
( ( 4809 ) ) چشمه هاى آب شيرين زلال
پروريدم طفل را با صد دلال