خطاب حق تعالى به عزراييل كه تو را رحم بر كه بيشتر آمد از اين خلايق كه قبض روح ايشان كردى ؟ و جواب دادن او حضرت عزت را
( ( 4797 ) ) حق به عزراييل مىگفت اى نقيب
بر كه رحم آمد تو را از هر كئيب ؟
( ( 4798 ) ) گفت بر جمله دلم سوزد به درد
ليك نتوان امر را اهمال كرد
( ( 4799 ) ) تا بگويم كاشكى يزدان مرا
در عوض قربان كند بهر فتى
( ( 4800 ) ) گفت بر كه بيشتر رحم آمدت
از كه دل پر سوز و بريانتر شدت ؟
( ( 4801 ) ) گفت روزى كشتيى بر موج تيز
درشكستم زامر تا شد ريز ريز
( ( 4802 ) ) پس بگفتى قبض كن جان همه
جز زنى با طفلكى اندر رمه
( ( 4803 ) ) هر دو آن بر تختهاى درماندند
موجها آن تخته را مىراندند
چون به ساحل او فكند آن تخته باد
از خلاص هر دوام دل گشت شاد
( ( 4804 ) ) باز گفتى جان مادر قبض كن
طفل را بگذار تنها زامر كن
( ( 4805 ) ) چو ز مادر بگسليدم طفل را
خود تو مىدانى چه تلخ آمد مرا
( ( 4806 ) ) پس بديدم درد ماتمهاى زفت
تلخى آن طفل از يادم نرفت
( ( 4807 ) ) گفت حق آن طفل را از فضل خويش
موج را گفتم فكن در بيشه ايش
( ( 4808 ) ) بيشهء پر سوسن و ريحان و گل
پر درخت ميوه دار خوش اُكُل
( ( 4809 ) ) چشمه هاى آب شيرين زلال
پروريدم طفل را با صد دلال
( ( 4810 ) ) صد هزاران مرغ و مطرب خوش صدا
اندر آن روضه فكنده صد نوا
( ( 4811 ) ) بسترش كردم ز برگ نسترن
كردم او را ايمن از صدمهء فتن
( ( 4812 ) ) گفته مر خورشيد را كاو را مگز
باد را گفتم بر او آهسته وز
( ( 4813 ) ) ابر را گفتم بر او باران مريز
برق را گفتم بر او مگر اى تيز
( ( 4814 ) ) زين چمن اى دى مبر آن اعتدال
پنجهء بهمن بر اين روضه ممال