در بيان استغنا و عجب شاه زاده و زخم خوردن از باطن شاه
( ( 4759 ) ) چون مسلم گشت بىبيع و شرا
از درون شاه در جانش جرى
( ( 4760 ) ) قوت مىخوردى ز نور جان شاه
ماه جانش همچو از خورشيد ماه
( ( 4761 ) ) راتبهء جانى ز شاه بىنديد
دم به دم در جان مستش مىرسيد
( ( 4762 ) ) آن نه كش ترسا و مشرك مىخورند
زان غذايى كش ملايك مىچرند
( ( 4763 ) ) اندرون خويش استغنا بديد
گشت طغيانى ز استغنا پديد
( ( 4764 ) ) كه نه من هم شاه و هم شه زاده ام
چون عنان خود بدين شه دادهام ؟
( ( 4765 ) ) چون مرا ماهى برآمد با لُمَع
پس چرا باشم غبارى را تبع ؟
( ( 4766 ) ) آب در جوى من است و وقت ناز
ناز غير از چه كشم من بىنياز ؟
( ( 4767 ) ) سر چرا بندم چو درد سر نماند
رفت روى زرد و چشمتر نماند
( ( 4768 ) ) چون شكر لب گشتهام عارض قمر
باز بايد گرد دكان دگر
سرو قد و ماه رخسارى مراست
همچو من شه زادهاى اكنون كجاست
( ( 4769 ) ) زين منى چون نفس زاييدن گرفت
صد هزاران ژاژ خاييدن گرفت
( ( 4770 ) ) صد بيابان زان سوى حرص و حسد
تا بدانجا چشم بد هم مىرسد
( ( 4771 ) ) بحر شه كه مرجع هر آب اوست
چون نداند آنچه اندر سيل و جوست
( ( 4772 ) ) شاه را دل درد كرد از فكر او
ناسپاسى عطاى بكر او
( ( 4773 ) ) گفت آخر اى خس واهى ادب
اين سزاى داد من بود اى عجب
( ( 4774 ) ) من چه كردم با تو زين گنج نفيس
تو چه كردى با من از خوى خسيس
( ( 4775 ) ) من تو را ماهى نهادم در كنار
كه غروبش نيست تا روز شمار
( ( 4776 ) ) در جزاى آن عطاى نور پاك
تو زدى در ديدهء من خار و خاك
( ( 4777 ) ) من تو را بر چرخ گشته نردبان
تو شده در حرب من تير و كمان
( ( 4778 ) ) درد غيرت آمد اندر شه پديد
عكس درد شاه اندر وى رسيد