من خود را در اين گذرگاه بىنهايت و اسرار آميز در مانده مىبينم و نمىدانم غضب يا كرم الهى با من چه خواهم كرد . شگفتا ، چه من برسم و انگور شوم و چه نرسم و غوره بمانم : درخت مو آن منبع الهى ، با من همان لطف را خواهد كرد كه با رسيده ها ، بلكه من نارسيده را رسيده تلقى خواهد كرد -
( ( 4740 ) ) با چنين ناقابلى و دوريى
بخشد اين غورهء مرا انگورئى
( ( 4741 ) ) نيستم اميدوار از هيچ سو
وان كرم مىگويدم لا تيأسوا
پادشاه ما عروسى و جشن خوبى به راه انداخته و ما را هم با نداى لا تقنطوا به آن جشن سرور خواهد برد . اگر چه ما از اين نوميدى در لجن فرو رفتهايم ، ولى چون خود او نداى لطف و عنايت را طنين انداز نموده است ، ما هم پاى كوبان و دست افشان رهسپار كوى او خواهيم گشت . ما هم مانند اسبان تند رو دست اندازان رو به چراگاه انس و الفت با او روانه خواهيم گشت :
آنجا گامها خواهيم بر داشت ، ولى گامى در آنجا وجود ندارد ، جامها بسر خواهيم كشيد ، ولى آنجا جامى نيست -
( ( 4746 ) ) زآن كه آنجا جمله اشياء جانى است
معنى اندر معنى و ربانى است
صورت چون سايه و معانى چون آفتاب است ، وقتى در جايى ساختمان مادى وجود نداشت نور بدون سايه و نور مطلق است . چون در آن جشن الهى خشت مادى روى هم قرار نخواهند گرفت تا سايه محقرى را به وجود بياورند ، لذا ما سايه ها هم در آن قلمرو ، پستى و دنائت مادى خود را از دست خواهيم داد . خشت هر چه باشد براى آمادگى به پذيرش نور وحى بايستى آن را بر انداخت .
كوه طور در مقابل نور الهى از هم شكافت ، تا سايهء طبيعى خود را مرتفع بسازد و نور الهى بر همهء اجزاى موجوديت آن بتابد .
مانند آن گرسنه كه اگر قرص نان بر دستش بگذارى ، چشم و دهان خود را هم باز مىكند . اى زمين سايه انداز ، از ميان چرخ برخيز و بگذار روشنايى مطلق به همهء اجزاء هستى بتابد و -
( ( 4754 ) ) تا كه نور چرخ گردد سايه سوز
شب ز سايهء توست اى ياغى روز