تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 577

مساهمون:

ص٥٧٧
آنها را با چشمانش مىديد . از غبار موكب روحانى آن شاه بزرگ ، سرمهء بس عزيزى به ديدهء درونىاش كشيده بود . در چنين گلزار معنوى بود كه تمام اجزاى موجوديت شه زاده نعرهء هل من مزيد ( آيا باز به اين حالت مىتوان افزود ) مىزد . گلزار واقعى همين است كه گفتيم ، آن گلشن كه از سبزيجات بوجود بيايد چند صباحى مىدرخشد و سپس راه نيستى پيش مىگيرد ، ولى آن گلشنى كه خرمى و شكوه جاويدان دارد ، گلشن عقل است و بس ، گلشنى كه در عرصهء دل سر بر كشد شاديهاى ابدى مىبخشد ، در صورتى كه گلشن دميده از گل هم خوش مىدرخشد ولى دولتى است مستعجل . اين همه علوم با مزه و خوشايندى كه داريم يك دو سه گلدسته از همان گلستان معنى است . مىدانيد براى چه اسير اين دو سه گلدسته و به آنها قناعت مىورزيم ؟ براى آن است كه در آن گلزار اصيل و ابدى را به روى خود بسته‌ايم ، دريغا كه كليدهاى آن گلزارهاى الهى با گرفتن نان و سود مادى از انگشتانمان مىافتند . اگر هم دمى از نان فارغ شوى گرد زنان چادر آنان و عشق به آنان طواف خواهى كرد . اگر بار ديگر تشنگى شديد و حرص تند وز تو موج بزند ، مالكيت شهرى را جستجو خواهى كرد كه پر از نان و زن است تو در گذشته مار بودى و يك سر داشتى اكنون اژدهائى گشته‌اى با هفت سر . اژدهاى هفت سر از آن دوزخ يا خود همان دوزخ است و حرص تو دانه ايست كه روى دام دوزخ ريخته شده است ، تو اگر بخواهى خود را نجات بدهى ، بايستى دام را پاره كرده و دانه را بسوزانى و تا بتوانى درهاى آن گلزارها را به روى خود باز كنى . تو اى نر گدا كه از عشق الهى محرومى ، مانند آن كوه ناآگاه و بىصدائى كه تنها صداى ديگران را در خود طنين انداز مىكند ، مگر كوه مىتواند گفتارى از خود