است ، نايل بسازيم ، بكوشيم كه اين گل پاره ها حركتى كنند و دانه هاى پاشيده در زير خاك درونشان را برويانيم و چراغ درونشان را روشن بسازيم تا از تاريكىهاى مرگبار نجات پيدا كند و قيافه انسانى واقعى خود را نشان بدهد ، آنگاه به او عشق بورزيم و به مقام والايش رشكها ببريم .
اما در آن موقع است كه لغت عشق و حسادت هم از قاموس زندگىاش رخت بر مىبندد و مبدل به انجذاب به بىنهايت مىشود كه يك سر آن خود همين انسان است .
( ( 4742 ) ) كرد آن خاقان ما طويى نكو ( 1 ) گوش ما را مىكشد لا تقنطوا
( ( 4743 ) ) گرچه ما زاين نااميدى در گُويم
چون صدا زد دست اندازان رويم
( ( 4744 ) ) دست اندازيم چون اسبان سپس
در دويدن سوى مرعاى انس
( ( 4745 ) ) گام اندازيم و آنجا گام نى
جام پردازيم و آنجا جام نى
( ( 4746 ) ) زان كه آنجا جمله اشياء جانى است
معنى اندر معنى و ربانى است
( ( 4747 ) ) هست صورت سايه معنا آفتاب
نور بىسايه بود اندر خراب
اندوهگين مباشيد ، جشن با عظمتى را كه موجود برين براى آغاز ابديت به راه خواهد انداخت ، ما صورتها را هم دنبال آفتابهاى ربانى به آن جشن راه خواهد داد .
شاد باد روانت اى جلال الدين ، پاداش عظيم تو را خداى دادگرت دهاد . اگر
هامش
( 1 ) طوى به تركى عروسى و جشن . .