تفسير ابيات
برادر بزرگ در گذشت و برادر كوچك بيمار بود ، نتوانست در بالين بستر مرگ برادر بزرگ حاضر شود ، لذا تنها برادر ميانين بر جنازهء برادر بزرگ حاضر گشت .
شاه چين اين برادر را ديد و از روى قصد گفت : اين كيست ؟ گويا اين هم از آن درياى عشق و ماهى شناور در آن است . معرف گفت : اين هم پسر آن پدر و كوچكتر از آن برادر است كه جان در راه عشق به جهان آفرين تسليم كرده است . شاه چين او را نوازشها كرد كه تو يادگار آن برادرى و با همين پرسش اين برادر را هم شكار كرد .
وقتى كه نوازشهاى آن شاه يگانه در اعماق درونش فرو رفت ، جان ديگرى در بدن خود ديد كه شباهتى با جان پيشينش نداشت .
يك جهان والايى در دلش يافت كه صد خلوت نمىتواند روزنهاى از آن جهان را به روى آدمى بگشايد . در دل خويشتن غلغلهاى بس عالى و با شكوه يافت كه صوفى با رياضت صد چله نمىتواند به آن غلغله نايل گردد . به اين سوى و آن سوى مىنگريست . عرصه و در و ديوار و سنگ و كوه را مانند انار خندان مىديد . هر ذرهاى از ذرات آن موجودات را كه در پيرامونش مىديد ، خورشيد درخشانى شده بود كه هر دم صد نوع در به رويش باز مىكرد . در را مىديد كه گاه روزنهاى مىشد و گاهى ديگر شعاعى فروزان ، خاك زير پايش لحظهاى گندم مىنمود و لحظهء ديگر پيمانه .
آن كهنگى و قدمت كه در نظرهاى معمولى ، جهان هستى را جامد نشان مىدهد ، پيش چشم او هر لحظه فيض جديدى از خدا بود كه استمرار داشت ، آن روح زيبا كه به حكم قضا از جسم خاكى رها شود ، بدون شك حقايق هستى را بدانسان مىبيند كه شه زاده مىديد .
صدها هزار حقايق غيبى در مقابل ديدگانش پديدار گشت ، چنان كه به ديده گان محرم واقعيات مىنمايد . آن چه را كه در سطور كتابها خوانده بود ، صورتهاى