به اضافهء اين كه مگر انسان پارهاى از انسان نيست ؟ پس پذيرش ظلم به خويشتن مساوى پذيرش ظلم به همهء انسانها است ، چنان كه پيمودن راه رشد و كمال يك فرد اثرى در رشد و كمال همهء انسانها مىبخشد .
بنا بر اين بايد بگوييم : مقصود جلال الدين اين است كه اگر آدمى ميان دو ظلم مخير شود : ظلم به خويشتن و ظلم به ديگران ، بايد ظلم به خويشتن را ترجيح بدهد . اين مطلب هم بايد مورد تأمل قرار بگيرد ، زيرا بر گرداندن ضرر از ديگران به سوى خود را ايثار ديگران نامند ، نه ظلم به خويشتن . مانند دست بر داشتن از لذايذ ، و تحمل آلام ، بلكه فدا كردن جان در راه سعادت ديگران كه نه تنها ارتباطى با مفهوم ظلم ندارد ، بلكه عين عدالت است كه ناشى از كمال روحى آدمى است .
( ( 4732 ) ) چندلى را رنگ عودى مىدهند
بر كلوخىمان حسودى مىكنند
چوب صندل را عود مىبينند و كلوخ پاره ها را در دانه هاى گران قيمت ، آنگاه به اين صندل و كلوخ پاره حسادتها مىورزند
اين ديگر خيلى تماشايى است اين ديگر خيلى خنده دار است كه من انسان آن چه را كه ندارم ، به من مىبندند و شروع به عشق ورزيدنها و حسادتها مىنمايند براستى نكتهء انسانى شگفت انگيز است كه جلال الدين متوجه شده و مطرح نموده است . اين نكته فوق العاده پر معنا و ابراز كنندهء دردهاى متنوع بشرى است . مىتوان اين نكته را با مسئله زير توضيح داد :
1 - دست از خود طبيعى بشرى بر مىدارند و به آن نمىنگرند كه طبيعت حيوانى و پست گراى بشر چه هويتى دارد و چه مىخواهد ، و آنگاه زر و زيورهاى ساختگى را از اين شاعر و از آن شاعر و از اين قوم و از آن ملت مىگيرند و به طبيعت انسانى مىچسبانند و آنگاه نه تنها خودشان ، بلكه به همهء انسانها توصيه مىكنند