تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 498

مساهمون:

ص٤٩٨

« قالَ رَبِّ اَلسِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْه وَإِلَّا تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَأَكُنْ مِنَ اَلْجاهِلِينَ 12 : 33 » ( 1 ) ( يوسف گفت : پروردگارا ، زندان براى من از آن چه كه مرا به آن مىخوانند خوشتر است و اگر تو مكر آن زنان را از من بر نگردانى ، من به آنان مبتلا مىشوم و از گروه نادانان مىگردم . )

( ( 4461 ) ) در خزان و باد خوف حق گريز آن شقايقهاى پارين را بريز ( ( 4462 ) ) كاين شقايق منع نو اشكوفه هاست كه درخت دل براى آن نماست

آن لاله هاى رنگين كه ديروز مغز و جان تو را خرم و شادان مىكرد ، امروز با گذشت زمان پژمرده است و نه تنها امروز زيبايى ديروز را از دست داده است ، بلكه نخواهد گذاشت بوته هايى كه هر لحظه از چمنزار دل نو گرايت سر مىكشند و گلهاى تازه براى تو مىشكفانند ، برويند و سر بر آورند :

بار ديگر جلال الدين ضرورت نو گرايى و نو بينى و نو جويى را به عنوان يكى از ضرورىترين فعاليتهاى جان آدمى مطرح مىكند و داد سخن را در اين باره مىدهد . آخر مگر مىتوان جويبار دايم الجريان روح را براى نشان دادن حقيقت يك موضوع يا يك مسئلهء منعكس شده در آن متوقف ساخت ، در حالى كه خود همان حقيقت هم در جريان مستمر است ؟ مگر چنين نيست كه -
هر نفس نو مىشود دنيا و ما بىخبر از نو شدن اندر بقا عمر همچون جوى نو نو مىرسد مستمرى مىنمايد در جسد
مگر چنين نيست كه -
هامش
( 1 ) سوره يوسف ، آيهء 33 . .