تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 500

مساهمون:

ص٥٠٠

تفسير ابيات

هر زمانى دلقك از روى فقر و فلاكت ، فن تازه‌اى راه مىانداخت و رو به زن خود مىكرد كه اى دل خواه من ، حال كه سلاح بسيار موثرى دارى ، برو شكارى كن تا بتوانيم شير آن شكار را بدوشيم . سلاح بس برانى در اختيار دارى : -
( ( 4451 ) ) قوس ابرو تير غمزه دام كيد بهر چه دادت خدا ؟ از بهر صيد
برو دامى در راه مرغى شگرفت بگستران ، دانه را به او بنمايان ولى مگذار آن دانه را بخورد . -
( ( 4453 ) ) كام بنما و كن او را تلخ كام كه خورد دانه چو شد محبوس دام
زن دلقك به عنوان گله از شوهرش نزد قاضى رفت تا درد دل خود را از شوهر ده دله به قاضى مطرح كند . قصه را كوتاه مىكنم ، زن با جمال و گفتار عشوه آميزش قاضى را شكار كرد . قاضى پس از شنيدن شكايتهاى زن ، مىگويد : اين جا محكمه ايست و پر از غلغله و هياهو است ، نمىتوانم گله و شكايت تو را خوب بفهمم . اگر اى سرو سهى ، به خلوت برويم و شرحى در ستم كارىهاى شوهرت كنى -
فهم آن بهتر كنم بدهم سزاش آن چه حق باشد تو زين غمگين مباش
تا حال شوهرت بر من معلوم گردد و او را نرم سازم . زن جوحى گفت : قاضيا ، خانهء تو براى گله مندان از نيك و بدها جايگاه آمدن و شدن است . خانهء تو مانند سر آدمى است كه پر از سوداها است و سيئه انسانى است كه پر از وسواس و غوغاها است . بقيهء اعضاى بدن از فكر و سودا و وسوسه آلوده‌اند ، در حالى كه سينه از ورود واردان و صدور صادران خسته و فرسوده است . مانند شاخهء درخت باش كه از برگها و ميوهء كهنه خالى مىشود تا برگ و ميوهء آن از امر كن برويد . برو خود را در خزان و طوفان خوف از خدا قرار بده و آن شقايق را كه در سال گذشته چيده و افكار خود را به آن مشغول داشته بودى از دامنت بريز -
( ( 4462 ) ) كاين شقايق منع نو اشكوفه هاست كه درخت دل براى آن نماست