( ( 4407 ) ) پس معرف نزد شاه منتخب
در بيان حال او بگشود لب
( ( 4408 ) ) گفت شاها صيد احسان تو است
پادشاهى كن كه او آنِ تو است
( ( 4409 ) ) دست در فتراك اين دولت ز دست
بر سر سرمست او مىمال دست
( ( 4410 ) ) گفت شه هر منصبى و ملكتى
كالتماسش هست يابد آن فتى
( ( 4411 ) ) بيت چندان ملك كاو شد زان برى
بخشمش اين جا و ما خود بر سرى
( ( 4412 ) ) گفت تا شاهيت در وى عشق كاشت
جز هواى تو هوايى كى گذاشت
( ( 4413 ) ) بندگى تش چنان در خورد شد
كه شهى اندر دل او سرد شد
( ( 4414 ) ) شاهى و شه زادگى در باخته است
از پى تو در غريبى تاخته است
( ( 4415 ) ) صوفيى كانداخت خرقهء وجد در
كى رود او بر سر خرقهء دگر
( ( 4416 ) ) ميل سوى خرقهاى داده و ندم
آنچنان باشد كه من مغبون شدم
( ( 4417 ) ) باز ده آن خرقه اين سو اى قرين
كه نمىارزيد آن يعنى بدين
( ( 4418 ) ) دور از عاشق كه اين فكر آيدش
ور بيايد خاك بر سر بايدش
( ( 4419 ) ) عشق ارزد صد چو خرقهء كالبد
كه حياتى دارد و حس و خرد
( ( 4420 ) ) خاصه خرقهء ملك دنيا كابتر است
پنج دانگ هستيش درد سر است
( ( 4421 ) ) ملك دنيا تن پرستان را حلال
ما غلام ملك عشق بىزوال
( ( 4422 ) ) عامل عشق است معزولش مكن
جز به عشق خويش مشغولش مكن
( ( 4423 ) ) منصبى كانم ز رويت محجب است
عين معزوليست نامش منصب است
( ( 4424 ) ) موجب تأخير اين جا آمدن
فقد استعداد بود و ضعف تن
( ( 4425 ) ) بى بىز استعداد در كانى روى
بر يكى حبه نگردى محتوى
( ( 4426 ) ) همچو عنّينى كه بكرى را خرد
گر چه سيمين بر بود كى برخورد
( ( 4427 ) ) چون چراغى بىز زيت و بىفتيل
نى كثيرستش ز شمع و نى قليل
( ( 4428 ) ) در گلستان آيد اندر اخشمى
كى شود مغزش ز ريحان خرمى
( ( 4429 ) ) همچو خوبى دلبرى مهمان غر
بانگ چنگ و بربطى در پيش كر
( ( 4431 ) ) يا چو بىگندم شده در آسيا
جز سپيدى ريش و مو نبود عطا
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 485
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٨٥