تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 485

مساهمون:

ص٤٨٥
( ( 4407 ) ) پس معرف نزد شاه منتخب در بيان حال او بگشود لب ( ( 4408 ) ) گفت شاها صيد احسان تو است پادشاهى كن كه او آنِ تو است ( ( 4409 ) ) دست در فتراك اين دولت ز دست بر سر سرمست او مىمال دست ( ( 4410 ) ) گفت شه هر منصبى و ملكتى كالتماسش هست يابد آن فتى ( ( 4411 ) ) بيت چندان ملك كاو شد زان برى بخشمش اين جا و ما خود بر سرى ( ( 4412 ) ) گفت تا شاهيت در وى عشق كاشت جز هواى تو هوايى كى گذاشت ( ( 4413 ) ) بندگى تش چنان در خورد شد كه شهى اندر دل او سرد شد ( ( 4414 ) ) شاهى و شه زادگى در باخته است از پى تو در غريبى تاخته است ( ( 4415 ) ) صوفيى كانداخت خرقهء وجد در كى رود او بر سر خرقهء دگر ( ( 4416 ) ) ميل سوى خرقه‌اى داده و ندم آنچنان باشد كه من مغبون شدم ( ( 4417 ) ) باز ده آن خرقه اين سو اى قرين كه نمىارزيد آن يعنى بدين ( ( 4418 ) ) دور از عاشق كه اين فكر آيدش ور بيايد خاك بر سر بايدش ( ( 4419 ) ) عشق ارزد صد چو خرقهء كالبد كه حياتى دارد و حس و خرد ( ( 4420 ) ) خاصه خرقهء ملك دنيا كابتر است پنج دانگ هستيش درد سر است ( ( 4421 ) ) ملك دنيا تن پرستان را حلال ما غلام ملك عشق بىزوال ( ( 4422 ) ) عامل عشق است معزولش مكن جز به عشق خويش مشغولش مكن ( ( 4423 ) ) منصبى كانم ز رويت محجب است عين معزوليست نامش منصب است ( ( 4424 ) ) موجب تأخير اين جا آمدن فقد استعداد بود و ضعف تن ( ( 4425 ) ) بى بىز استعداد در كانى روى بر يكى حبه نگردى محتوى ( ( 4426 ) ) همچو عنّينى كه بكرى را خرد گر چه سيمين بر بود كى برخورد ( ( 4427 ) ) چون چراغى بىز زيت و بىفتيل نى كثيرستش ز شمع و نى قليل ( ( 4428 ) ) در گلستان آيد اندر اخشمى كى شود مغزش ز ريحان خرمى ( ( 4429 ) ) همچو خوبى دلبرى مهمان غر بانگ چنگ و بربطى در پيش كر ( ( 4431 ) ) يا چو بىگندم شده در آسيا جز سپيدى ريش و مو نبود عطا