مكرر كردن برادران پند برادر بزرگ و قبول ناكردن او و بىطاقتى او و خود را بىدستورى پدر به دربار پادشاه چين رساندن
( ( 4386 ) ) آن گفتندش كه اندر جان ما
هست پاسخها چو نجم اندر سما
( ( 4387 ) ) گر نگوييم آن نيايد راست نرد
ور بگوييم آن دلت آيد به درد
( ( 4388 ) ) همچو چغزيم اندر آب از گفت الم
وز خموشى اختناق است و سقم
( ( 4389 ) ) گر نگوييم آتشى را نور نيست
ور بگوييم اين سخن دستور نيست
( ( 4390 ) ) در زمان برجست كاى ياران وداع
انما الدنيا و ما فيها متاع
( ( 4391 ) ) پس برون جست او چو تيرى از كمان
كه مجال گفت كم بود آن زمان
( ( 4392 ) ) اندر آمد مست پيش شاه چين
زود مستانه ببوسيد او زمين
( ( 4393 ) ) شاه را مكشوف يك يك حالشان
اول و آخر غم و زلزالشان
( ( 4394 ) ) ميش مشغول است در مرعاى خويش
ليك چوپان واقف است از حال ميش
( ( 4395 ) ) كلكم راع بداند زآن رمه
كه علف خوار است و كه در ملحمه
( ( 4396 ) ) گر چه در صورت از آن صف دور بود
ليك چون دف در ميان سور بود
( ( 4397 ) ) واقف از سوز و لهيب آن وفود
مصلحت آن بد كه خشك آورده بود
( ( 4398 ) ) در ميان جانشان بد آن سمى
ليك خود را كرده قاصد اعجمى
( ( 4399 ) ) صورت آتش بود پايان ديگ
معنى آتش بود در جان ديگ
( ( 4400 ) ) صورتش بيرون و معنى اندرون
معنى معشوق جان در رگ چون خون
( ( 4401 ) ) شاه زاده نزد شه زانو زده
ده معرف شاهد حالش شده
( ( 4402 ) ) گر چه شه عارف بد از كل پيش پيش
ليك مىكردى معرف كار خويش
( ( 4403 ) ) در درون يك ذره نور عارفى
به بود از صد معرف اى صفى
( ( 4404 ) ) گوش را رهن معرف داشتن
آيت محجوبيست و حرز و ظن
( ( 4405 ) ) آن كه او را چشم دل شد ديده بان
ديد خواهد چشم او عين العيان
( ( 4406 ) ) با تواتر نيست قانع جان او
بل ز چشم دل رسد ايقان او