تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 484

مساهمون:

ص٤٨٤

مكرر كردن برادران پند برادر بزرگ و قبول ناكردن او و بىطاقتى او و خود را بىدستورى پدر به دربار پادشاه چين رساندن

( ( 4386 ) ) آن گفتندش كه اندر جان ما هست پاسخها چو نجم اندر سما ( ( 4387 ) ) گر نگوييم آن نيايد راست نرد ور بگوييم آن دلت آيد به درد ( ( 4388 ) ) همچو چغزيم اندر آب از گفت الم وز خموشى اختناق است و سقم ( ( 4389 ) ) گر نگوييم آتشى را نور نيست ور بگوييم اين سخن دستور نيست ( ( 4390 ) ) در زمان برجست كاى ياران وداع انما الدنيا و ما فيها متاع ( ( 4391 ) ) پس برون جست او چو تيرى از كمان كه مجال گفت كم بود آن زمان ( ( 4392 ) ) اندر آمد مست پيش شاه چين زود مستانه ببوسيد او زمين ( ( 4393 ) ) شاه را مكشوف يك يك حالشان اول و آخر غم و زلزالشان ( ( 4394 ) ) ميش مشغول است در مرعاى خويش ليك چوپان واقف است از حال ميش ( ( 4395 ) ) كلكم راع بداند زآن رمه كه علف خوار است و كه در ملحمه ( ( 4396 ) ) گر چه در صورت از آن صف دور بود ليك چون دف در ميان سور بود ( ( 4397 ) ) واقف از سوز و لهيب آن وفود مصلحت آن بد كه خشك آورده بود ( ( 4398 ) ) در ميان جانشان بد آن سمى ليك خود را كرده قاصد اعجمى ( ( 4399 ) ) صورت آتش بود پايان ديگ معنى آتش بود در جان ديگ ( ( 4400 ) ) صورتش بيرون و معنى اندرون معنى معشوق جان در رگ چون خون ( ( 4401 ) ) شاه زاده نزد شه زانو زده ده معرف شاهد حالش شده ( ( 4402 ) ) گر چه شه عارف بد از كل پيش پيش ليك مىكردى معرف كار خويش ( ( 4403 ) ) در درون يك ذره نور عارفى به بود از صد معرف اى صفى ( ( 4404 ) ) گوش را رهن معرف داشتن آيت محجوبيست و حرز و ظن ( ( 4405 ) ) آن كه او را چشم دل شد ديده بان ديد خواهد چشم او عين العيان ( ( 4406 ) ) با تواتر نيست قانع جان او بل ز چشم دل رسد ايقان او