در بيان حديث الصدق طمأنينة و الكذب ريبة
( ( 4274 ) ) قصهء آن خواب و گنج و زر بگفت
پس ز صدق او دل آن كس شكفت
( ( 4275 ) ) بوى صدقش آمد از سوگند او
سوز او پيدا شد از اسپند او
( ( 4276 ) ) دل بيارامد ز گفتار صواب
آنچنانكه تشنه آرامد ز آب
( ( 4277 ) ) جز دل محجوب كاو را علت است
از نبىاش تا غبى تمييز نيست
( ( 4278 ) ) ور نه آن پيغام كز موضع بود
برزند بر مه شكافيده شود
( ( 4279 ) ) مه شكافد وان دل محجوب نى
زان كه مردود است او محجوب نى
( ( 4280 ) ) چشمه شد چشم عسس زاشك مبل
نى ز گفت خشك بل از بوى دل
( ( 4281 ) ) يك سخن از دوزخ آيد سوى لب
يك سخن از شهر جان در كوى لب
( ( 4282 ) ) بحر جان افزا و بحر پر حرج
در ميان هر دو بحر اين لب مرج
بحر جان افزا و بحر عمر كاه
هر دو آن بر لب گذر دارند راه
( ( 4283 ) ) چون يپنلو در ميان شهرها
از نواحى آمد آن جا بهرها
( ( 4284 ) ) كالهء معيوب و قلب كيسه بُر
كالهء پر سود و مستشرف چو در
( ( 4285 ) ) زان يپنلو هر كه بازرگانتر است
بر سره و بر قلبها ديده ور است
( ( 4286 ) ) شد يپنلو مر ورا دار الرباح
وان دگر را ار عمى دار الجناح
( ( 4287 ) ) هر يكى زاجراى عالم يك به يك
بر غبى بند است و بر استاد فك
( ( 4288 ) ) بر يكى قند است و بر ديگر چو زهر
بر يكى لطف است و بر ديگر چو قهر
بر يكى ديو است و بر ديگر چو حور
بر يكى نار است و بر ديگر چو نور
بر يكى گنج است و بر ديگر چو مار
بر يكى نار است و بر ديگر چو خار
بر يكى شيرين و بر ديگر ترش
بر يكى سود است و بر ديگر زيان
بر يكى پنهان و بر ديگر عيان
بر يكى سود است و بر ديگر زيان
بر يكى بند است و بر ديگر گشاد
بر يكى قيد است و بر ديگر مراد
بر يكى نوش است و بر ديگر چو نيش
بر يكى بىگانه بر ديگر چو خويش