حكايت مرد ميراث يافته در خرج اسراف كرده مفلس شد
( ( 4206 ) ) بود زر ميراثئى را بىشمار
جمله را خورد و بماند او زار زار
( ( 4207 ) ) مال ميراثى ندارد خود وفا
چون به ناكام از گذشته شد جدا
( ( 4208 ) ) او نداند قدر هم كار زان بيافت
كه به كدّ و كسب و رنجش كم شتافت
( ( 4209 ) ) قدر جان زان مىندانى اى فلان
كه بدادت حق به بخشش رايگان
( ( 4210 ) ) نقد رفت و جنس رفت و خانه ها
ماند چون جغدان در اين ويرانه ها
( ( 4211 ) ) گفت يا رب برگ دادى رفت برگ
يا بده برگى و يا بفرست مرگ
( ( 4212 ) ) چون تهى شد ياد حق آغاز كرد
يا رب و يا رب اجرنى ساز كرد
( ( 4213 ) ) چون پيمبر گفت مؤمن مزمر است
در زمان خاليى ناله گر است
( ( 4214 ) ) چون شود پر ، مطربش بنهد ز دست
پر مشو كاسيب دست او خوش است
( ( 4215 ) ) نى شو و خوش باش بين الاصبعين
كز مىلا اين سرمست است اين
روايت
« عن النبى : مثل المؤمن كمثل المزمار لا يحسن صوته الا بخلاء بطنه » ( 1 ) ( مثل مؤمن مانند ( عود ) است ، صداى او به خوبى در نمىآيد ، مگر با خالى بودن شكمش . )
( ( 4208 ) ) او نداند قدر هم كار زان بيافت
كه به كدّ و كسب و رنجش كم شتافت
( ( 4209 ) ) قدر جان زان مىندانى اى فلان
كه بدادت حق به بخشش رايگان
اگر جان آدمى با كوشش و تلاش به دست مىآمد ، با آن جان چه مىكرد ؟
مثل معروفى است كه مىگويد : مالى كه به ارث به آدمى رسيده باشد دوام و بقائى ندارد . جلال الدين براى توضيح مسئلهء جان از اين مثل معروف استفاده
هامش
( 1 ) پاورقى شرح مثنوى رمضانى ، ص 414 . .