( ( 3918 ) ) كه به عمر خود نخوردستم شراب
خوشتر آيد از شرابم زهر ناب
( ( 3919 ) ) هين به جاى مىمرا زهرى دهيد
تا من از خويش و شما زين وا رهيد
بدين سان هياهو راه انداخت و مانند مرگ و درد كه انسان را سنگين مىكند ، مجلس را بهم زد و سنگين نمود و از هيجان باز داشت .
مثل او در بزم پادشاه -
( ( 3921 ) ) همچو اهل نفس و اهل آب و گِل
در جهان بنشسته با اصحاب دل ( 1 )
خداوند متعال خاصان درگاه خود را از مىنيكو كاران ممنوع نمىدارد ، مگر در ابراز نوشيدن آن . براى مردم بىنصيب از روحانيت هم به وسيلهء سخنان تكامل بخش جام بادهء طهور را عرضه مىدارند ، ولى حواس آنان چيزى جز خود سخن را در نمىيابد ، لذا از ارشاد مربيان روى مىگردانند كه ديدگان ما جز سخن چيزى نمىبيند .
اگر از گوش اين تبهكاران راهى به حلقشان بود ، راز نصايح در درونشان راه مىيافت . اما چه بايد كرد كه سراسر جان تبهكار را آتش سوزان در بر گرفته و از نور محرومش ساخته است ، كيست كه جز پوستهاى بىمغز را در آتش بيافكند . تنها از سخنان شاه پوست آنها را دريافت و مغز سخن را درك نكرد و چنان كه معده از پوست سير و گرم شود ، پوستهء ظاهرى اين سخن نيز در او تاثيرى نداشت . حتى آتش دوزخ تنها پوستها را خواهد سوزانيد ، زيرا آتش را بر مغزها راهى نيست . اگر هم شعله هاى آتش بر مغزها بزند ، مغزها را نمىسوزاند ، بلكه آنها را
هامش
( 1 ) تمثيل جلال الدين پادشاه و بزم شراب و فقيهى را كه از خوردن شراب امتناع ورزيده است ، اگر چه با نظر به استنتاجى كه در نظر دارد ( كسى كه دستور به صبر مىدهد ، خودش هم بايد شكيبا باشد ) مفيد است ، ولى جلال الدين و قدرت فوق العادهء او بر تشبيه و تنظير و تمثيل ، احتياجى به آوردن اين مثال نداشت كه عنوان فقيه را تابع نفس و اهل آب و گل ، و شاه و بزم شراب و معصيتش را اصحاب دل و محفل اصحاب دل بنماياند . بايد چنين گفت كه منظور جلال الدين شخص مخصوصى بوده است كه ملبّس به لباس فقاهت بوده است . .