( ( 3892 ) ) آن بزرگين گفت كاى اخوان خير
ما نه نر بوديم اندر نصح غير ؟
( ( 3893 ) ) از حشم هر كه به ما كردى گله
از بلا و خوف و فقر و زلزله
( ( 3894 ) ) ما همىگفتيم كم نال از حرج
صبر كن كالصبر مفتاح الفرج
( ( 3895 ) ) آن كليد صبر ما اكنون چه شد ؟
اى عجب منسوخ شد قانون چه شد ؟
( ( 3896 ) ) ما همىگفتيم كاندر كش مكش
اندر آتش همچو زر خنديم خوش
( ( 3897 ) ) هر سپه را وقت تنگاتنگ جنگ
گفته ما كه هين مگردانيد رنگ
( ( 3898 ) ) آن زمان كه بود اسبان را وطا
جملهء سرها بريده زير پا
( ( 3899 ) ) ما سپاه خويش را هى هى كنان
كه به پيش آييد قاهر چون سنان
( ( 3900 ) ) جمله عالم را نشان داده به صبر
زان كه صبر آمد چراغ و نور صدر
( ( 3901 ) ) نوبت ما شد چه خيره سر شديم
چون زنان زشت در چادر شديم
( ( 3902 ) ) اى دلى كه جمله را كردى تو گرم
گرم كن خود را و از خود دار شرم
( ( 3903 ) ) اى زبان كه جمله را ناصح بدى
نوبت تو گشت از چه تن زدى ؟
( ( 3904 ) ) اى خرد كو پند شكر خاى تو ؟
دور توست اين دم چه شد هيهاى تو ؟
( ( 3905 ) ) اى ز دلها برده صد تشويش را
نوبت تو شد بجنبان ريش را
( ( 3906 ) ) از غرى ريش ار كنون دزديده اى
پيش از اين بر ريش خود خنديده اى
( ( 3908 ) ) چون به درد ديگران درمان بدى
درد مهمان تو شد چون تن زدى
( ( 3907 ) ) وقت پند ديگرانىهاى هاى
در غم خود چون زنانى واى واى
( ( 3909 ) ) بانگ بر لشكر زدن بد ساز تو
بانگ بر زن چه گرفت آواز تو
( ( 3910 ) ) آن چه پنجه سال بافيدى به هوش
زان نسيج خود به غلطاقى بپوش
( ( 3911 ) ) از نوايت گوش ياران بود خوش
دست بيرون آر و گوش خود بكش
( ( 3912 ) ) سر بدى پيوسته خود را دُم مكن
پا و دست و ريش و سبلت گم مكن
( ( 3913 ) ) بازى آنِ توست بر روى بساط
خويش را در طبع آر و در نشاط
اين حكايت گوش كن اى با خرد
تا بدانى اندر اين معنى سند
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 399
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٩٩