تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 399

مساهمون:

ص٣٩٩
( ( 3892 ) ) آن بزرگين گفت كاى اخوان خير ما نه نر بوديم اندر نصح غير ؟ ( ( 3893 ) ) از حشم هر كه به ما كردى گله از بلا و خوف و فقر و زلزله ( ( 3894 ) ) ما همىگفتيم كم نال از حرج صبر كن كالصبر مفتاح الفرج ( ( 3895 ) ) آن كليد صبر ما اكنون چه شد ؟ اى عجب منسوخ شد قانون چه شد ؟ ( ( 3896 ) ) ما همىگفتيم كاندر كش مكش اندر آتش همچو زر خنديم خوش ( ( 3897 ) ) هر سپه را وقت تنگاتنگ جنگ گفته ما كه هين مگردانيد رنگ ( ( 3898 ) ) آن زمان كه بود اسبان را وطا جملهء سرها بريده زير پا ( ( 3899 ) ) ما سپاه خويش را هى هى كنان كه به پيش آييد قاهر چون سنان ( ( 3900 ) ) جمله عالم را نشان داده به صبر زان كه صبر آمد چراغ و نور صدر ( ( 3901 ) ) نوبت ما شد چه خيره سر شديم چون زنان زشت در چادر شديم ( ( 3902 ) ) اى دلى كه جمله را كردى تو گرم گرم كن خود را و از خود دار شرم ( ( 3903 ) ) اى زبان كه جمله را ناصح بدى نوبت تو گشت از چه تن زدى ؟ ( ( 3904 ) ) اى خرد كو پند شكر خاى تو ؟ دور توست اين دم چه شد هيهاى تو ؟ ( ( 3905 ) ) اى ز دلها برده صد تشويش را نوبت تو شد بجنبان ريش را ( ( 3906 ) ) از غرى ريش ار كنون دزديده اى پيش از اين بر ريش خود خنديده اى ( ( 3908 ) ) چون به درد ديگران درمان بدى درد مهمان تو شد چون تن زدى ( ( 3907 ) ) وقت پند ديگرانىهاى هاى در غم خود چون زنانى واى واى ( ( 3909 ) ) بانگ بر لشكر زدن بد ساز تو بانگ بر زن چه گرفت آواز تو ( ( 3910 ) ) آن چه پنجه سال بافيدى به هوش زان نسيج خود به غلطاقى بپوش ( ( 3911 ) ) از نوايت گوش ياران بود خوش دست بيرون آر و گوش خود بكش ( ( 3912 ) ) سر بدى پيوسته خود را دُم مكن پا و دست و ريش و سبلت گم مكن ( ( 3913 ) ) بازى آنِ توست بر روى بساط خويش را در طبع آر و در نشاط اين حكايت گوش كن اى با خرد تا بدانى اندر اين معنى سند