تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 402

مساهمون:

ص٤٠٢

به مجلس كشيدن پادشاهى فقيهى را و به زخم مشت به طبع آوردن

( ( 3914 ) ) پادشاهى مست اندر بزم خوش مىگذشت آن يك فقيهى بر درش ( ( 3915 ) ) كرد اشارت كش در اين مجلس كشيد وز شراب لعل در خوردش دهيد ( ( 3916 ) ) پس كشيدندش به شه بىاختيار شست در مجلس ترش چون زهر مار ( ( 3917 ) ) عرضه كردندش نپذرفت او ز خشم از شه و ساقى بگردانيد چشم ( ( 3918 ) ) كه به عمر خود نخوردستم شراب خوشتر آيد از شرابم زهر ناب ( ( 3919 ) ) هين به جاى مىمرا زهرى دهيد تا من از خويش و شما زين وا رهيد ( ( 3920 ) ) مىنخورده عربده آغاز كرد گشت در مجلس گران چون مرگ و درد ( ( 3921 ) ) همچو اهل نفس و اهل آب و گِل در جهان بنشسته با اصحاب دل ( ( 3922 ) ) حق ندارد خاصگان را در كمون از مىابرار جز در يشربون ( ( 3923 ) ) عرضه مىدارند بر محبوب جام حس نمىيابد از او غير از كلام ( ( 3924 ) ) رو همىگرداند از ارشادشان كه نمىبيند بديده دادشان ( ( 3925 ) ) گر ز گوشش تا به حلقش ره بدى سر نصح اندر درونش در شدى ( ( 3926 ) ) چون همه نار است جانش نيست نور كافكند در نار سوزان چون قشور ( ( 3927 ) ) مغز بيرون ماند و قشر گفت رفت كى شود از قشر معده گرم و زفت ؟ ( ( 3928 ) ) نار دوزخ جز كه قشر افشار نيست نار را با هيچ مغزى كارى نيست ( ( 3929 ) ) ور بود بر مغز نارى شعله زن بهر پختن دان نه بهر سوختن ( ( 3930 ) ) تا كه باشد حق حكيم ، اين قاعده مستمر دان در گذشته و نامده ( ( 3931 ) ) مغز نغز و قشرها مغفور ازو مغز را پس چون بسوزد دور ازو ( ( 3932 ) ) از عنايت گر بكوبد بر سرش اشتها آرد شراب احمرش ( ( 3933 ) ) ور نكوبد ماند او بسته دهان چون فقيه از شرب و بزم اين شهان ( ( 3934 ) ) شاه با ساقى بگفت اى نيك پى چه خموشى ده به طبعش آر هى ( ( 3935 ) ) هست پنهان حاكمى بر هر خرد هر كه را خواهد به فنّ از خود برد