به مجلس كشيدن پادشاهى فقيهى را و به زخم مشت به طبع آوردن
( ( 3914 ) ) پادشاهى مست اندر بزم خوش
مىگذشت آن يك فقيهى بر درش
( ( 3915 ) ) كرد اشارت كش در اين مجلس كشيد
وز شراب لعل در خوردش دهيد
( ( 3916 ) ) پس كشيدندش به شه بىاختيار
شست در مجلس ترش چون زهر مار
( ( 3917 ) ) عرضه كردندش نپذرفت او ز خشم
از شه و ساقى بگردانيد چشم
( ( 3918 ) ) كه به عمر خود نخوردستم شراب
خوشتر آيد از شرابم زهر ناب
( ( 3919 ) ) هين به جاى مىمرا زهرى دهيد
تا من از خويش و شما زين وا رهيد
( ( 3920 ) ) مىنخورده عربده آغاز كرد
گشت در مجلس گران چون مرگ و درد
( ( 3921 ) ) همچو اهل نفس و اهل آب و گِل
در جهان بنشسته با اصحاب دل
( ( 3922 ) ) حق ندارد خاصگان را در كمون
از مىابرار جز در يشربون
( ( 3923 ) ) عرضه مىدارند بر محبوب جام
حس نمىيابد از او غير از كلام
( ( 3924 ) ) رو همىگرداند از ارشادشان
كه نمىبيند بديده دادشان
( ( 3925 ) ) گر ز گوشش تا به حلقش ره بدى
سر نصح اندر درونش در شدى
( ( 3926 ) ) چون همه نار است جانش نيست نور
كافكند در نار سوزان چون قشور
( ( 3927 ) ) مغز بيرون ماند و قشر گفت رفت
كى شود از قشر معده گرم و زفت ؟
( ( 3928 ) ) نار دوزخ جز كه قشر افشار نيست
نار را با هيچ مغزى كارى نيست
( ( 3929 ) ) ور بود بر مغز نارى شعله زن
بهر پختن دان نه بهر سوختن
( ( 3930 ) ) تا كه باشد حق حكيم ، اين قاعده
مستمر دان در گذشته و نامده
( ( 3931 ) ) مغز نغز و قشرها مغفور ازو
مغز را پس چون بسوزد دور ازو
( ( 3932 ) ) از عنايت گر بكوبد بر سرش
اشتها آرد شراب احمرش
( ( 3933 ) ) ور نكوبد ماند او بسته دهان
چون فقيه از شرب و بزم اين شهان
( ( 3934 ) ) شاه با ساقى بگفت اى نيك پى
چه خموشى ده به طبعش آر هى
( ( 3935 ) ) هست پنهان حاكمى بر هر خرد
هر كه را خواهد به فنّ از خود برد