حكايت امر دو كوسه در خانقاه با لوطى تدبير امرد .
( ( 3843 ) ) امردى و كوسهاى در انجمن
آمدند و مجمعى بد بر وطن
( ( 3844 ) ) مشتغل ماندند قوم منتخب
روز رفت و شد زمان ثلث شب
( ( 3845 ) ) زان عزب خانه نرفتند آن دو كس
هم بخفتند آن سو از ترس عسس
( ( 3846 ) ) كوسه را بد بر زنخدان چار مو
ليك همچون ماه بدرش بود رو
( ( 3847 ) ) كودك امرد به صورت بود زشت
هم نهاد اندر پس خود بيست خشت
( ( 3848 ) ) لوطى دب برد شب از گم رهى
خشتها را نقل كرد آن منتهى
( ( 3849 ) ) دست بر كودك زد او از جا بجست
گفت هى تو كيستى اى سگ پرست ؟
( ( 3850 ) ) گفت اين سى خشت چون انباشتى ؟
گفت ترسى خشت چون برداشتى ؟
گفت اى فى النار خرس مرده ريگ
ابله و بىخاصيت مانند ريگ
( ( 3851 ) ) كودكى بيمارم و از ضعف خود
كردم اين جا احتياط و مرتقد
( ( 3852 ) ) گفت اگر دارى ز رنجورى تفى
چون نرفتى جانب دار الشفى ؟
( ( 3853 ) ) يا به خانهء يك طبيب مشفقى
كاو گشادى از سقامت مغلقى
( ( 3854 ) ) گفت آخر من كجا يارم شدن
كه به هر جا مىروم من ممتحن
( ( 3855 ) ) چون تو زنديقى پليدى ملحدى
مىبرآرد سر به پيشم چون ددى
( ( 3856 ) ) خانقاهى كاو بود بهتر مكان
من نديدم يك زمان در وى امان
( ( 3857 ) ) رو به من آرند مشتى خمر خوار
چشمها پر نطفه كف خايه فشار
( ( 3858 ) ) و آن كه ناموسيست خود را زير زير
غمزه دزدد مىدهد مالش به . . .
يار با ناموس را غير نظر
نيست ليكن زين نظر دين پر خطر
( ( 3859 ) ) خانقه چون اين بود ؟ ؟ بازار عام
چون بود خر گله و ديوان خام
( ( 3860 ) ) خر كجا ناموس و تقوى از كجا
خر چه داند خشيت و خوف و رجا
( ( 3861 ) ) عقل باشد ايمنى و عدل جو
بر زن و بر مرد اما عقل كو ؟
( ( 3862 ) ) ور گريزم من روم سوى زنان
همچو يوسف افتم اندر افتتان