مىخواست ، از صدر جهان يك دانه مال ناچيز هم نصيبش نمىگشت . آرى هر كس كه خاموشى گزيند نجات خواهد يافت ، اين براى صدر جهان قانونى بود كه همگان مىبايست آن را مراعات كنند .
ناگهان روزى پير مردى لب به سؤال باز كرد و گفت : اى صدر جهان ، من گرسنهام ، زكاتى به من عطا كن . صدر جهان امتناع ورزيد و پير سايل سؤالش را جدى مطرح كرد . مردم از گفتار جدى پير مرد در شگفتى فرو رفتند . صدر جهان در مقابل ايستادگى پير مرد -
( ( 3814 ) ) گفت بس بىشرم پيرى اى پدر
پير گفت از من تويى بىشرمتر
( ( 3815 ) ) كاين جهان خوردى و مىخواهى به طمع
كانجهان با اين جهان گيرى به جمع
صدر جهان خنديد و مالى به آن پير مرد داد . پير مرد آن مال فراوان را به تنهايى برد و جز اين پير مرد كس ديگرى از صدر جهان نتوانست با سؤال زبانى چيزى بگيرد .
روزى نوبت فقها بود ، فقيهى به فرياد و افغان در آمد و بسى زارىها كرد ، و فراوان گفت و داد و فرياد زد ، ولى هيچ سودى نبخشيد .
روز ديگر با جامهء كهنه و پاهاى بسته با تخته و سر به پائين انداخته در صف گروه مبتلايان ايستاد كه صدر جهان گمان كند كه پاهايش شكسته است ، ولى صدر جهان او را شناخت و چيزى به او نداد .
روز ديگر آن فقيه جامهء نمدى بر رويش كشيد كه صدر جهان خيال كند كه او نابينا است . اين بار هم صدر او را شناخت و به گناه سؤال با زبان چيزى به او نداد .
فقيه از هر گونه چاره جوئى به نتيجهاى نرسيد و اين بار چادر زنانه به سر كرد و در ميان بيوه زنان نشست و سر پايين انداخت و دستهايش را پوشيد ، باز صدر جهان او را شناخت و صدقهاى به او نداد و دل فقيه از اين محروميت آتش گرفت .