حكايت صدر جهان در بخارا و كرم او و آن كه اگر كسى به زبان از او سؤال كردى هيچ ندادى
( ( 3799 ) ) در بخارا خوى آن صدر اجل
بود با خواهندگان حسن عمل
( ( 3800 ) ) داد بسيار او عطاى بىشمار
تا به شب بودى ز جودش زر نثار
( ( 3801 ) ) زر به كاغذ پاره ها پيچيده بود
تا وجودش بود مىافشاند جود
( ( 3802 ) ) همچو خورشيد و چو ماه پاكباز
آن چه گيرند از ضيا بدهند باز
( ( 3803 ) ) خاك را زر بخش كه بود آفتاب
زر ازو در كان و گنج اندر خراب
( ( 3804 ) ) هر صباحى فرقهاى را راتبه
تا نماند امتى زو خائبه
( ( 3805 ) ) مبتلايان را بدى روزى عطا
روز ديگر بيوه گان را آن سخا
( ( 3806 ) ) روز ديگر بر علويان مقل
با فقيهان روز ديگر مشتغل
( ( 3807 ) ) روز ديگر بر تهى دستان عام
روز ديگر بر گرفتاران وام
روز ديگر بر يتيمان صغير
روز ديگر بر ضعيفان اسير
روز ديگر بهر ابناء السبيل
روز ديگر مر مكاتب را كفيل
( ( 3808 ) ) شرط آن بُد كه كسى زو با زبان
زر نخواهد هيچ و نگشايد دهان
( ( 3809 ) ) ليك خامش بر حوالى رهش
ايستاده مفلسان ديواروش
( ( 3810 ) ) هر كه كردى ناگهان سهواً سؤال
زو نبردى زاين گنه يك حبه مال
( ( 3811 ) ) من صمت منكم نجا بد ياسه اش
بر همه اهل بخارا سايه اش
بر خموشى داشت عشق و تاسه اش
خامشان را بود كيسه و كاسه اش
( ( 3812 ) ) نادرا روزى يكى پيرى بگفت
دِه زكاتم كه منم با جوع جفت
( ( 3813 ) ) منع كرد از بير و پيرش جد گرفت
مانده خلق از جد او اندر شگفت
( ( 3814 ) ) گفت بس بىشرم پيرى اى پدر
پير گفت از من تويى بىشرمتر
( ( 3815 ) ) كاين جهان خوردى و مىخواهى به طمع
كان جهان يا اين جهانگيرى به جمع
( ( 3816 ) ) خنده اش آمد مال داد آن پير را
پير تنها برد آن توفير را