( ( 3817 ) ) غير اين پير ايچ خواهنده ازو
نيم حبّه زر نديد و يك تسو
( ( 3818 ) ) نوبت روز فقيهان ناگهان
يك فقيه از حرص آمد در فغان
( ( 3819 ) ) كرد زارىها بسى چاره نبود
گفت هر نوعى نبودش هيچ سود
( ( 3820 ) ) روز ديگر بار گو پيچيده پا
ناكِس اندر صف قوم مبتلا
( ( 3821 ) ) تختها بر ساق بست از چپ و راست
تا برد آن شه گمان كاشكسته پاست
( ( 3822 ) ) ديدش و بشناختش چيزى نداد
روز ديگر رو بپوشيد از لباد
تا گمان آيد كه نابيناست او
در ميان اعميان برخاست او
( ( 3823 ) ) پس بدانستش ندادش هيچ چيز
از گناه و جرم گفتن آن عزيز
( ( 3824 ) ) چون كه عاجز شد ز صد گونه مكيد
چون زنان او چادرى بر سر كشيد
( ( 3825 ) ) در ميان بيوه گان رفت و نشست
سر فرو افكند و پنهان كرد دست
( ( 3826 ) ) هم شناسيدش ندادش صدقه اى
در دلش آمد ز حرمان حرقه اى
( ( 3827 ) ) رفت پس پيش كفن خواهى پگاه
كه بپيچم در نمد نه پيش راه
( ( 3828 ) ) هيچ مگشا لب نشين و مىنگر
تا كند صدر جهان اين جا گذر
( ( 3829 ) ) بو كه بيند مرده پندارد به ظن
زر در اندازد پى وجه كفن
( ( 3830 ) ) هر چه بدهد نيمهاى بدهم به تو
همچنان كرد آن فقير كديه خو
( ( 3831 ) ) در نمد پيچيد و بر راهش نهاد
معبر صدر جهان آن جا فتاد
( ( 3832 ) ) چند زر انداخت بر روى نمد
دست بيرون كرد از تعجيل خود
( ( 3833 ) ) تا نگيرد آن كفن خواه آن صله
تا نهان نكند از او آن ده دله
( ( 3834 ) ) مرده از زير كفن بركرد دست
سر برون كرد از پى دست او ز پست
( ( 3835 ) ) گفت با صدر جهان چون بستدم ؟
اى ببسته بر من ابواب كرم
( ( 3836 ) ) گفت ليكن تا نمردى اى عنود
از جناب ما نبردى هيچ جود
( ( 3837 ) ) سرّ موتوا قبل موت اين بود
كز پى مردن غنيمتها رسد
( ( 3838 ) ) غير مردن هيچ فرهنگ دگر
در نگيرد با خدا اى حيله گر
( ( 3839 ) ) يك عنايت به ز صد گون اجتهاد
جهد را خوف است از صد گون فساد
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 391
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٩١