تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 378

مساهمون:

ص٣٧٨
پرستى گرفتار نسازند . اگر دهان مشتاق را بر بادهء طهور حقايق باز كنى ، دهان به سوى باده بخش بگشا و گوش شنوا فرا ده ، باشد كه جوشش باده ازلى را بشنوى و سروش غيبى را . آه تا كى به دنبال جامهاى رنگارنگ ، سرمايه هستى و تكاپو را از دست خواهى داد ، برو در جستجوى بادهء طهور باش ، اگر باده به دست آورى جامى كه باده را در آن خواهى ريخت فراوان است . برو گوش شنوا به دست آور ، آنگاه همهء جهان هستى را پر از طنين آواز حيات بخش خواهى يافت . آدما ، تو در جستجوى معناى دلبند و عظمت ربانيم باش ، و گر نه پوست و صورت گندم چه عظمتى بر تو ارزانى خواهد داشت . تو كه مىدانى مشتى ريگ در دست ابراهيم خليل الله عليه السلام به آرد مبدل شد ، مىبايست تو از اين تحول اعجاز آميز ، ارزش گندم ناچيز را در يا بى . اين همه صورتها و نمودها و نقوش رنگارنگ هستى چونان دود پيچا پيچ كه از آتش بر مىآيد ، از موجود برين كه از هر گونه شكل و صورت مبرا است صادر مىگردد در درون خود بنگر خواهى ديد كه كمترين معناى غيبى اگر در درونت تكرار شود و در زنجير تكثر خود را بنماياند براى تو ملال انگيز خواهد بود . آن بىصورتى كه هم اكنون دم از آن مىزنم ، تو را در اقيانوسى از حيرت فرو مىبرد و از هر گونه تعلق به رنگ و شكل و صورتها آزادت مىسازد . اين است نتيجهء بر قرارى رابطه با آن بىصورت كه بىاحتياج به آلت و اشكال ، صدها آلت مىسازد و صور و اشكال بىنهايت را در عرصهء هستى نمايان مىكند . موجود برين آن بىصورت است كه بىاحتياج به دست ، دستها مىسازد و آن جان جان ، انسانهائى را با اشكال گوناگون به پهنهء هستى مىآورد . اگر نتوانى صدور صورتها را از بىصورت درك كنى ، اين پديدهء روشن را در نظر بگير كه هجران و وصال بدون كمترين نمود محسوس ، هزاران خيال رنگارنگ را در مغز تو مىآورند .