( ( 3377 ) ) كه حرم با هر چه دارم گو بگير
تا نگيرد حاصل من هر مغير ( 1 )
اما اين اسب را كه جانم در گرو او است ، اگر سلطان از من بگيرد ، زندگى را از دست خواهم داد . من مىتوانم به از دست رفتن طلا و زن و املاك صبر كنم و در اين تحمل تكلف و تزوير هم نداشته باشم . اگر در اين ادعاى شگفت انگيز باورم نمىكنى ، آزمايشم كن . عماد الملك پس از شنيدن اين سخنان ، آشفته حال به سوى خوارزمشاه دويد و با لبان خاموش در مقابل او ايستاد و در همان حال با خداوند پرونده بندگان مشغول راز و نياز بود و آن چه را كه در درون سلطان مىگذشت در مىيافت . در همان موقع در انديشهء عماد الملك اين حقيقت به جريان افتاده بود -
( ( 3386 ) ) كاى خدا گر اين جوان كژ رفت راه
كس نشايد ساختن جز تو پناه
( ( 3387 ) ) تو از آنِ خود كن و بر وى مگير
گر چه او خواهد خلاص هر اسير
زيرا همهء مخلوقات از گدا گرفته تا سلطان نيازمند تو هستند . اين بىنوايان نمىدانند كه -
( ( 3389 ) ) با حضور آفتاب با كمال
رهنمايى جستن از شمع و ذبال
( ( 3390 ) ) در حضور آفتاب خوش مساغ
رهنمايى جستن از نور چراغ
اما چه بايد كرد ؟ كه اغلب مردم در موقع انديشه مانند خفاش هستند كه عشق به ظلمتها مىورزند .
اين خفاش شب پرست و نگون بخت نمىداند كه كرمى را كه شب مىخورد همان جانور است كه خورشيد آن را پرورده است .
و نمىداند كه مستى شبانگاهى او از خوردن كرم ، نتيجهء تابش انوار خورشيد است كه وجودش را منكر است .
چه اهميتى دارد كه خفاش بفهمد يا نفهمد كه آفتابى كه روشنايى را به جريان مىاندازد ، به دشمن خود نيز نعمتها مىبخشد . اما ناموس جهان هستى خفاش را هم به حال خود نخواهد گذاشت كه با نابينائىهايش ، هستى را بىخورشيد تفسير كند ،
هامش
( 1 ) مغير غارت كننده .