تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 314

مساهمون:

ص٣١٤
و به شكل مسجود در مىآورد . بت پرست براى بتى كه مىپرستد ، دومى سراغ ندارد ، ولى خود بت ذاتا نه فر و شكوهى دارد و نه روحانيتى . خدايا ، چيست آن عامل جذب نهان اندر نهان كه از جهان ديگر بر اين عرصهء طبيعت مىتابد اگر از من مىپرسى .
( ( 3361 ) ) عقل محجوب است و جان هم زين كمين من نمىبينم تو مىتانى ببين
هنگامى كه خوارزمشاه از سير و سياحت باز گشت و با خواص مملكتش به گفتگو و راز گويى نشست ، به سرهنگان دستور داد : اسب با شكوه آن امير را بياورند . سرهنگان مانند موج تيز و تند آتش به خاندان امير رسيدند ، امير با عظمت و كوه آسا از هراس سرهنگان مانند پشم نرم و ناچيز گشت و جانش از درد و اندوه بر لبش رسيد و چاره ها جز توسل به عماد الملك نديد ، زيرا عماد الملك پرچمدار هر مظلوم و پناه جنايت ديده‌اى بود ، به حدى كه -
( ( 3367 ) ) محترمتر زو نبد خود سرورى پيش سلطان بود چون پيغمبرى ( ( 3368 ) ) بىطمع بود و اصيل و پارسا رايض و شب خيز و حاكم در سخا
عماد الملك مردى همايون رأى و با تدبير و دادگرى بود كه خوارزمشاه رأى و نظر او را در هر گونه مقاصد آزموده بود او با داشتن سخاوت مالى مضايقه‌اى از بذل جان نداشت و مانند هلال بود كه همواره طالب خورشيد غيبى بود . رادمردى بىگانه از مقام و جان بود كه زندانى اميرى و سرورى گشته و آن زندان او را مىفشرد . او متلبس به لباس فقر و عشق و پدر مهربانى براى هر مستمند و در نزد سلطان شفاعتگر و بر طرف كنندهء ضررها بود . او مزاياى عالى فراوانى داشت ، از آن جمله اين كه مانند حلم خداوندى پردهء پوشانندهء بدىها بود و اخلاقش شباهتى به اخلاق مردم معمولى نداشت . او مردى بود كه در خلوتها به محاسبهء خويشتن مىپرداخت -
( ( 3374 ) ) بارها مىشد به سوى كوه فرد شاه با صد لابه او را منع كرد
عماد الملك در هر زمانى شفاعت گنه كاران كردى و سلطان به جهت شرمى كه از عماد الملك داشت شفاعت او را مىپذيرفت . آن امير كه اسبش را به خوارزمشاه برده بودند ، سر برهنه نزد عماد الملك رفت و در پاهايش افتاد كه به شاه بگويد - :
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 314 | محمد تقي جعفري