( ( 3068 ) ) گشت مشكات زجاجى جاى نور
كاو همىدرّد ز نورش قاف و طور
( ( 3069 ) ) چشمشان مشكات دان دلشان زجاج
تافته بر عرش و افلاك اين سراج
( ( 3070 ) ) نورشان حيران اين نور آمده
چون ستاره زين ضجى فانى شده
( ( 3071 ) ) زين حكايت كرد آن ختم رسل
از مليك لا يزال و لم يزل
( ( 3072 ) ) كه نگنجيدم در افلاك و خلا
در عقول و در نفوس با علا
( ( 3073 ) ) در دل مؤمن بگنجيدم چو ضيف
بى بىز چون و بىچگونه بىز كيف
( ( 3074 ) ) تا به دلالى آن دل فوق و تحت
يابد از من پادشاهىها و تخت
( ( 3075 ) ) بىچنين آيينه اين خوبى من
بر نتابد هم زمين و هم زمن
( ( 3076 ) ) بر دو كون اسب ترحّم تاختيم
بس عريض آيينهاى بر ساختيم
( ( 3077 ) ) هر دمى زاين آينه پنجاه عرس
بشنو آيينه ولى شرحش مپرس
( ( 3078 ) ) حاصل آن كز لبس خويشش پرده يافت
كه نفوذ او قمر را مىشكافت
( ( 3079 ) ) گر بدى پرده ز غير لبس او
پاره گشتى ور بدى كوه دو تو
( ( 3080 ) ) زاهنين ديوارها نافذ شدى
توبره با نور حق چه فن زدى ؟
( ( 3081 ) ) گشته بود آن توبره صاحب تفى
بود وقت شورش خرقه عارفى
گشته بود آن توبره ستار نور
زان كه بود از خرقهء يك با حضور
( ( 3082 ) ) زان شود آتش رهين سوخته
كاوست با آتش ز پيش آموخته
( ( 3083 ) ) در هواى عشق آن نور رشاد
خود صفورا هر دو ديده باد داد
( ( 3084 ) ) اولًا بر بست يك چشم و بديد
نور روى او و آن چشمش پريد
( ( 3085 ) ) بعد از آن صبرش نماند و آن دگر
برگشاد و كرد خرج آن قمر
( ( 3086 ) ) همچنان مرد مجاهد نان دهد
چون بر او زد نور طاعت جان دهد
( ( 3087 ) ) پس زنى گفتش كه چشم عبهرى
چو ز دستت رفت حسرت مىخورى ؟
( ( 3088 ) ) گفت حسرت مىخورى كه صد هزار
ديده بودى كه همىكردم نثار
( ( 3089 ) ) روزن چشمم ز مه ويران شده ست
ليك مه چون گنج در ويران نشست
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 247
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٤٧