تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 247

مساهمون:

ص٢٤٧
( ( 3068 ) ) گشت مشكات زجاجى جاى نور كاو همىدرّد ز نورش قاف و طور ( ( 3069 ) ) چشمشان مشكات دان دلشان زجاج تافته بر عرش و افلاك اين سراج ( ( 3070 ) ) نورشان حيران اين نور آمده چون ستاره زين ضجى فانى شده ( ( 3071 ) ) زين حكايت كرد آن ختم رسل از مليك لا يزال و لم يزل ( ( 3072 ) ) كه نگنجيدم در افلاك و خلا در عقول و در نفوس با علا ( ( 3073 ) ) در دل مؤمن بگنجيدم چو ضيف بى بىز چون و بىچگونه بىز كيف ( ( 3074 ) ) تا به دلالى آن دل فوق و تحت يابد از من پادشاهىها و تخت ( ( 3075 ) ) بىچنين آيينه اين خوبى من بر نتابد هم زمين و هم زمن ( ( 3076 ) ) بر دو كون اسب ترحّم تاختيم بس عريض آيينه‌اى بر ساختيم ( ( 3077 ) ) هر دمى زاين آينه پنجاه عرس بشنو آيينه ولى شرحش مپرس ( ( 3078 ) ) حاصل آن كز لبس خويشش پرده يافت كه نفوذ او قمر را مىشكافت ( ( 3079 ) ) گر بدى پرده ز غير لبس او پاره گشتى ور بدى كوه دو تو ( ( 3080 ) ) زاهنين ديوارها نافذ شدى توبره با نور حق چه فن زدى ؟ ( ( 3081 ) ) گشته بود آن توبره صاحب تفى بود وقت شورش خرقه عارفى گشته بود آن توبره ستار نور زان كه بود از خرقهء يك با حضور ( ( 3082 ) ) زان شود آتش رهين سوخته كاوست با آتش ز پيش آموخته ( ( 3083 ) ) در هواى عشق آن نور رشاد خود صفورا هر دو ديده باد داد ( ( 3084 ) ) اولًا بر بست يك چشم و بديد نور روى او و آن چشمش پريد ( ( 3085 ) ) بعد از آن صبرش نماند و آن دگر برگشاد و كرد خرج آن قمر ( ( 3086 ) ) همچنان مرد مجاهد نان دهد چون بر او زد نور طاعت جان دهد ( ( 3087 ) ) پس زنى گفتش كه چشم عبهرى چو ز دستت رفت حسرت مىخورى ؟ ( ( 3088 ) ) گفت حسرت مىخورى كه صد هزار ديده بودى كه همىكردم نثار ( ( 3089 ) ) روزن چشمم ز مه ويران شده ست ليك مه چون گنج در ويران نشست