تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 246

مساهمون:

ص٢٤٦
( ( 3047 ) ) برزدندى چون فدايى حمله اى خويش را بر گربهء بىمهله اى ( ( 3048 ) ) آن يكى چشمش بكندى از ضراب وان دگر گوشش دريدى هم به تاب ( ( 3049 ) ) واندگر سوراخ كردى پهلوش از جماعت گم شدى بيرون شوش ( ( 3050 ) ) ليك جمعيت ندارد جان موش بجهد از جانش به بانگ گربه موش ( ( 3051 ) ) گر بود اعداد موشان صد هزار خشك گردد از يكى گربه نزار ( ( 3052 ) ) از گلهء انبه چه غم قصاب را انبهى هُش چَه بندد خواب را ( ( 3053 ) ) مالك الملك است جمعيت دهد شير را تا بر گلهء گوران جهد در زمانيشان بسازد ترت و مرت كس نيارد گفتنش از راه پرت ( ( 3054 ) ) صد هزاران گور ده شاخ و دلير چو عدم باشد به پيش صول شير ( ( 3055 ) ) مالك الملك است بدهد ملك حسن يوسفى را تا بود چون ماء مزن ( ( 3056 ) ) در رخى بنهد شعاع اخترى كه شود شاهى غلام دخترى ( ( 3057 ) ) بنهد اندر روى ديگر نور خود كه ببيند نيم شب هر نيك و بد ( ( 3058 ) ) يوسف و موسى ز حق بردند نور در يد و رخسار و در ذات الصدور ( ( 3059 ) ) روى موسى بارقى انگيخته پيش رو او توبره آويخته ( ( 3060 ) ) نور رويش آنچنان بردى بصر كه زمرّد از دو چشم مارگر ( ( 3061 ) ) او ز حق درخواسته تا تو بره گردد آن نور قوى را ساتره ( ( 3062 ) ) توبره گفت از گليمت ساز هين كان لباس عارفى آمد امين ( ( 3063 ) ) كان كساء بر نور صبرى يافته است نور جان بر پود و تارش تافته است ( ( 3064 ) ) جز چنين خرقه نخواهد شد صوان نور ما را بر نتابد غير آن ( ( 3065 ) ) كوه قاف ار پيش آيد بهرسد همچو كوه طور نورش بردرد ( ( 3066 ) ) از كمال قدرت ابدان رجال يافت اندر نور بىچون احتمال ( ( 3067 ) ) آن چه طورش بر نتابد ذره‌اى قدرتش جا سازد از قاروره اى آن چه طورش برنتابد اى كيا ذره‌اى اندر زجاجى ساخت جا