( ( 3047 ) ) برزدندى چون فدايى حمله اى
خويش را بر گربهء بىمهله اى
( ( 3048 ) ) آن يكى چشمش بكندى از ضراب
وان دگر گوشش دريدى هم به تاب
( ( 3049 ) ) واندگر سوراخ كردى پهلوش
از جماعت گم شدى بيرون شوش
( ( 3050 ) ) ليك جمعيت ندارد جان موش
بجهد از جانش به بانگ گربه موش
( ( 3051 ) ) گر بود اعداد موشان صد هزار
خشك گردد از يكى گربه نزار
( ( 3052 ) ) از گلهء انبه چه غم قصاب را
انبهى هُش چَه بندد خواب را
( ( 3053 ) ) مالك الملك است جمعيت دهد
شير را تا بر گلهء گوران جهد
در زمانيشان بسازد ترت و مرت
كس نيارد گفتنش از راه پرت
( ( 3054 ) ) صد هزاران گور ده شاخ و دلير
چو عدم باشد به پيش صول شير
( ( 3055 ) ) مالك الملك است بدهد ملك حسن
يوسفى را تا بود چون ماء مزن
( ( 3056 ) ) در رخى بنهد شعاع اخترى
كه شود شاهى غلام دخترى
( ( 3057 ) ) بنهد اندر روى ديگر نور خود
كه ببيند نيم شب هر نيك و بد
( ( 3058 ) ) يوسف و موسى ز حق بردند نور
در يد و رخسار و در ذات الصدور
( ( 3059 ) ) روى موسى بارقى انگيخته
پيش رو او توبره آويخته
( ( 3060 ) ) نور رويش آنچنان بردى بصر
كه زمرّد از دو چشم مارگر
( ( 3061 ) ) او ز حق درخواسته تا تو بره
گردد آن نور قوى را ساتره
( ( 3062 ) ) توبره گفت از گليمت ساز هين
كان لباس عارفى آمد امين
( ( 3063 ) ) كان كساء بر نور صبرى يافته است
نور جان بر پود و تارش تافته است
( ( 3064 ) ) جز چنين خرقه نخواهد شد صوان
نور ما را بر نتابد غير آن
( ( 3065 ) ) كوه قاف ار پيش آيد بهرسد
همچو كوه طور نورش بردرد
( ( 3066 ) ) از كمال قدرت ابدان رجال
يافت اندر نور بىچون احتمال
( ( 3067 ) ) آن چه طورش بر نتابد ذرهاى
قدرتش جا سازد از قاروره اى
آن چه طورش برنتابد اى كيا
ذرهاى اندر زجاجى ساخت جا
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 246
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٤٦