آمدن جعفر رضى الله عنه به تنهايى به گرفتن قلعه و مشورت كردن ملك آن قلعه با وزير او و گفتن وزير كه زنهار ملك را به وى تسليم كن كه او مؤيد است و از حق جمعيت عظيم دارد در جان خويش
( ( 3029 ) ) چون كه جعفر رفت سوى قلعه اى
قلعه نزد گام خنگش جرعه اى
( ( 3030 ) ) يك سواره تاخت تا قلعه به كر
تا درِ قلعه ببستند از حذر
( ( 3031 ) ) زهره نى كس را كه پيش آيد به جنگ
اهل كشتى را چه زهره با نهنگ
( ( 3032 ) ) روى آورد آن ملك سوى وزير
كه چه چاره است اندر اين وقت اى مشير ؟
( ( 3033 ) ) گفت آنكه ترك گويى مكر و فن
پيش او آيى به شمشير و كفن
( ( 3034 ) ) گفت آخر نى كه او مردى است فرد
گفت منگر خوار در فردى مرد
( ( 3035 ) ) چشم بگشا قلعه را بنگر نكو
همچو سيماب است لرزان پيش او
( ( 3036 ) ) بر سر زين آنچنان محكم پى است
گوييا شرقى و غربى با وى است
( ( 3037 ) ) چند كس همچون فدايى تاختند
خويشتن را پيش او انداختند
( ( 3038 ) ) هر يكى را او به گرزى مىفكند
سرنگونسار اندر اقدام سمند
( ( 3039 ) ) داده بودش صنع حق جمعيتى
كه همىزد يك تنه بر امتى
( ( 3040 ) ) چشم من چون ديد روى آن قباد
كثرت اعداد از چشمم فتاد
( ( 3041 ) ) اختران بسيار خورشيد ار يكيست
پيش او بنياد ايشان مندكيست
( ( 3042 ) ) گر هزاران موش پيش آرند سر
گربه را نى ترس باشد نه حذر
( ( 3043 ) ) گر به پيش آيند موشان اى فلان
نيست جمعيت درون جانشان
( ( 3044 ) ) هست جمعيت به صورت در فشار
جمع معنى خواه هين از كردگار
( ( 3045 ) ) نيست جمعيت ز بسيارى جسم
جسم را بر باد قائم دان چو اسم
( ( 3046 ) ) در دل موش ار بدى جمعيتى
جمع گشتى چند موش از حميتى
برزدندى خويش را بر گربه اى
هر يكى بر وى زدندى حربه اى