داستان مرد وظيفه دار از محتسب تبريز كه وامها كرده بود بر اميد وظيفه و بىخبر بود از وفات او و از هيچ كس وام گزارده نمىشد الا از محتسب متوفى گزارده شد - بيت
ليس من مات فاستراح به ميت
انما الميت ميت الاحياء
( ( 3014 ) ) آن يكى درويش زاطراف ديار
جانب تبريز آمد وام دار
( ( 3015 ) ) نه هزارش وام بود از زر مگر
بود در تبريز بدر الدين عمر
( ( 3016 ) ) محتسب بود او يكى بحر آمده
هر سر مويش يكى حاتمكده
( ( 3017 ) ) حاتم ار بودى گداى او شدى
سر نهادى خاك پاى او شدى
( ( 3018 ) ) گر بدادى تشنه را بحرى زلال
در كرم شرمنده بودى زان نوال
( ( 3019 ) ) ور بكردى ذرهاى را مشرقى
بودى آن در همتش نالايقى
( ( 3020 ) ) بر اميد او بيامد آن غريب
كاو غريبان را بدى خويش و نسيب
( ( 3021 ) ) بر درش بود آن غريب آموخته
وام بىحد از عطايش توخته
( ( 3022 ) ) هم به پشتى آن كريم او وام كرد
چون به بخششهاش واثق بود مرد
( ( 3023 ) ) لاابالى گشته بود و وامجو
بر اميد قلزم اكرام او
( ( 3024 ) ) وامداران رو ترش او شاد كام
همچو گل خندان از آن روض الكرام
( ( 3025 ) ) گرم شد پشتش ز خورشيد عرب
چه غمستش از سبال بو لهب
( ( 3026 ) ) جو كه دارد عهد و پيوند سحاب
كى دريغ آيد ز سقّايانش آب
( ( 3027 ) ) ساحران واقف از دست خدا
كى نهند اين دست و پا را دست و پا
( ( 3028 ) ) روبهى كه هست او را شير پشت
بشكند كلهء پلنگان را به مشت
تفسير ابيات
درويشى وام دار از اطراف شهر به طرف تبريز آمد . اين درويش نه هزار دينار قرض داشت . در تبريز محتسبى به نام بدر الدين عمر بود كه در جود و سخاوت مانند دريا و هر سر مويش حاتمكدهاى بود . اگر حاتم در دوران او زندگى مىكرد ،