تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 243

مساهمون:

ص٢٤٣

داستان مرد وظيفه دار از محتسب تبريز كه وامها كرده بود بر اميد وظيفه و بىخبر بود از وفات او و از هيچ كس وام گزارده نمىشد الا از محتسب متوفى گزارده شد - بيت

ليس من مات فاستراح به ميت انما الميت ميت الاحياء ( ( 3014 ) ) آن يكى درويش زاطراف ديار جانب تبريز آمد وام دار ( ( 3015 ) ) نه هزارش وام بود از زر مگر بود در تبريز بدر الدين عمر ( ( 3016 ) ) محتسب بود او يكى بحر آمده هر سر مويش يكى حاتمكده ( ( 3017 ) ) حاتم ار بودى گداى او شدى سر نهادى خاك پاى او شدى ( ( 3018 ) ) گر بدادى تشنه را بحرى زلال در كرم شرمنده بودى زان نوال ( ( 3019 ) ) ور بكردى ذره‌اى را مشرقى بودى آن در همتش نالايقى ( ( 3020 ) ) بر اميد او بيامد آن غريب كاو غريبان را بدى خويش و نسيب ( ( 3021 ) ) بر درش بود آن غريب آموخته وام بىحد از عطايش توخته ( ( 3022 ) ) هم به پشتى آن كريم او وام كرد چون به بخششهاش واثق بود مرد ( ( 3023 ) ) لاابالى گشته بود و وامجو بر اميد قلزم اكرام او ( ( 3024 ) ) وامداران رو ترش او شاد كام همچو گل خندان از آن روض الكرام ( ( 3025 ) ) گرم شد پشتش ز خورشيد عرب چه غمستش از سبال بو لهب ( ( 3026 ) ) جو كه دارد عهد و پيوند سحاب كى دريغ آيد ز سقّايانش آب ( ( 3027 ) ) ساحران واقف از دست خدا كى نهند اين دست و پا را دست و پا ( ( 3028 ) ) روبهى كه هست او را شير پشت بشكند كلهء پلنگان را به مشت

تفسير ابيات

درويشى وام دار از اطراف شهر به طرف تبريز آمد . اين درويش نه هزار دينار قرض داشت . در تبريز محتسبى به نام بدر الدين عمر بود كه در جود و سخاوت مانند دريا و هر سر مويش حاتمكده‌اى بود . اگر حاتم در دوران او زندگى مىكرد ،
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 243 | محمد تقي جعفري