پرش به محتوای اصلی

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحه 245

پدیدآورندگان:

ص۲۴۵

آمدن جعفر رضى الله عنه به تنهايى به گرفتن قلعه و مشورت كردن ملك آن قلعه با وزير او و گفتن وزير كه زنهار ملك را به وى تسليم كن كه او مؤيد است و از حق جمعيت عظيم دارد در جان خويش

( ( 3029 ) ) چون كه جعفر رفت سوى قلعه اى قلعه نزد گام خنگش جرعه اى ( ( 3030 ) ) يك سواره تاخت تا قلعه به كر تا درِ قلعه ببستند از حذر ( ( 3031 ) ) زهره نى كس را كه پيش آيد به جنگ اهل كشتى را چه زهره با نهنگ ( ( 3032 ) ) روى آورد آن ملك سوى وزير كه چه چاره است اندر اين وقت اى مشير ؟ ( ( 3033 ) ) گفت آنكه ترك گويى مكر و فن پيش او آيى به شمشير و كفن ( ( 3034 ) ) گفت آخر نى كه او مردى است فرد گفت منگر خوار در فردى مرد ( ( 3035 ) ) چشم بگشا قلعه را بنگر نكو همچو سيماب است لرزان پيش او ( ( 3036 ) ) بر سر زين آنچنان محكم پى است گوييا شرقى و غربى با وى است ( ( 3037 ) ) چند كس همچون فدايى تاختند خويشتن را پيش او انداختند ( ( 3038 ) ) هر يكى را او به گرزى مىفكند سرنگونسار اندر اقدام سمند ( ( 3039 ) ) داده بودش صنع حق جمعيتى كه همىزد يك تنه بر امتى ( ( 3040 ) ) چشم من چون ديد روى آن قباد كثرت اعداد از چشمم فتاد ( ( 3041 ) ) اختران بسيار خورشيد ار يكيست پيش او بنياد ايشان مندكيست ( ( 3042 ) ) گر هزاران موش پيش آرند سر گربه را نى ترس باشد نه حذر ( ( 3043 ) ) گر به پيش آيند موشان اى فلان نيست جمعيت درون جانشان ( ( 3044 ) ) هست جمعيت به صورت در فشار جمع معنى خواه هين از كردگار ( ( 3045 ) ) نيست جمعيت ز بسيارى جسم جسم را بر باد قائم دان چو اسم ( ( 3046 ) ) در دل موش ار بدى جمعيتى جمع گشتى چند موش از حميتى برزدندى خويش را بر گربه اى هر يكى بر وى زدندى حربه اى