رجوع به قصهء موش و چغز و ربودن زاغ موش و چغز را
( ( 2940 ) ) اى سخن پايان ندارد موش ما
هست بر لبهاى جوبر گوش ما
( ( 2941 ) ) آن سرشتهء عشق رشته مىكشد
بر اميد وصل چغز بار شد
( ( 2942 ) ) مىتند بر رشتهء دل دم به دم
كه سر رشته به دست آورده ام
( ( 2943 ) ) همچو تارى شد دل و جان در شهود
تا سر رشته به من رويى نمود
( ( 2944 ) ) چون غراب البين آمد ناگهان
در شكار موش و بردش زان مكان
( ( 2945 ) ) چون برآمد بر هوا موش از غراب
منسحب شد چغز نيز از قعر آب
( ( 2946 ) ) موش در منقار زاغ و چغز هم
در هوا آويخته پا در رتم
( ( 2947 ) ) خلق مىگفتند زاغ از مكر و كيد
چغز آبى را چگونه كرد صيد ؟
( ( 2948 ) ) چون شد اندر آب و چونش در ربود
چغز آبى كى شكار زاغ بود
( ( 2949 ) ) چغز مىگفت اين سزاى آن كسى
كاو چو بىآبان شود جفت خسى
( ( 2950 ) ) اى فغان از يار ناجنس اى فغان
همنشين نيك جوييد اى مهان
( ( 2951 ) ) عقل را افغان ز نفس پر عيوب
همچو بينىّ بدى بر روى خوب
( ( 2952 ) ) عقل مىگفتش كه جنسيت يقين
از ره معنى است نى از ماء و طين
( ( 2953 ) ) هين مشو صورت پرست و اين مگو
سرّ جنسيت به صورت در مجو
( ( 2954 ) ) صورت آمد چون جماد و چون حجر
نيست جامد را ز جنسيت خبر
( ( 2955 ) ) جان چو مور و تن چو دانهء گندمى
مىكشاند سو به سويش هر دمى
( ( 2956 ) ) مور داند كان حبوب مرتهن
مستحيل و جنس من خواهد شدن
( ( 2957 ) ) آن يكى مورى گرفت از راه جو
مور ديگر گندمى بگرفت و دو
( ( 2959 ) ) رفتن جو سوى گندم تابع است
مور را بين كاو به جنسش راجع است
( ( 2960 ) ) تو مگو گندم چرا شد سوى جو
چشم را بر خصم نه نى بر گرو
( ( 2961 ) ) مور اسود بر سر لبد سياه
مور پنهان دانه پيدا پيش راه