تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 234

مساهمون:

ص٢٣٤

رجوع به قصهء موش و چغز و ربودن زاغ موش و چغز را

( ( 2940 ) ) اى سخن پايان ندارد موش ما هست بر لبهاى جوبر گوش ما ( ( 2941 ) ) آن سرشتهء عشق رشته مىكشد بر اميد وصل چغز بار شد ( ( 2942 ) ) مىتند بر رشتهء دل دم به دم كه سر رشته به دست آورده ام ( ( 2943 ) ) همچو تارى شد دل و جان در شهود تا سر رشته به من رويى نمود ( ( 2944 ) ) چون غراب البين آمد ناگهان در شكار موش و بردش زان مكان ( ( 2945 ) ) چون برآمد بر هوا موش از غراب منسحب شد چغز نيز از قعر آب ( ( 2946 ) ) موش در منقار زاغ و چغز هم در هوا آويخته پا در رتم ( ( 2947 ) ) خلق مىگفتند زاغ از مكر و كيد چغز آبى را چگونه كرد صيد ؟ ( ( 2948 ) ) چون شد اندر آب و چونش در ربود چغز آبى كى شكار زاغ بود ( ( 2949 ) ) چغز مىگفت اين سزاى آن كسى كاو چو بىآبان شود جفت خسى ( ( 2950 ) ) اى فغان از يار ناجنس اى فغان همنشين نيك جوييد اى مهان ( ( 2951 ) ) عقل را افغان ز نفس پر عيوب همچو بينىّ بدى بر روى خوب ( ( 2952 ) ) عقل مىگفتش كه جنسيت يقين از ره معنى است نى از ماء و طين ( ( 2953 ) ) هين مشو صورت پرست و اين مگو سرّ جنسيت به صورت در مجو ( ( 2954 ) ) صورت آمد چون جماد و چون حجر نيست جامد را ز جنسيت خبر ( ( 2955 ) ) جان چو مور و تن چو دانهء گندمى مىكشاند سو به سويش هر دمى ( ( 2956 ) ) مور داند كان حبوب مرتهن مستحيل و جنس من خواهد شدن ( ( 2957 ) ) آن يكى مورى گرفت از راه جو مور ديگر گندمى بگرفت و دو ( ( 2959 ) ) رفتن جو سوى گندم تابع است مور را بين كاو به جنسش راجع است ( ( 2960 ) ) تو مگو گندم چرا شد سوى جو چشم را بر خصم نه نى بر گرو ( ( 2961 ) ) مور اسود بر سر لبد سياه مور پنهان دانه پيدا پيش راه