قصهء چريدن گاو بحرى در نور گوهر شب چراغ و ريختن تاجر خاك بر سر گوهر تابنده و گريختن بر درخت
( ( 2922 ) ) گاو آبى گوهر از بحر آورد
بنهد اندر مرج و گردش مىچرد
( ( 2923 ) ) در شعاع نور گوهر گاو آب
مىچرد از سنبل و سوسن شتاب
( ( 2924 ) ) زان فكندهء گاو آبى عنبر است
كه غذايش نرگس و نيلوفر است
( ( 2925 ) ) هر كه باشد قوت او نور جلال
چون نزايد از لبش سحر حلال ؟
( ( 2926 ) ) هر كه چون زنبور وحى استش نفل
چون نباشد خانهء او پر عسل ؟
( ( 2927 ) ) مىچرد در نور گوهر آن بقر
ناگهان گردد ز گوهر دور تر
( ( 2928 ) ) تاجرى بر دُر نهد لجم سياه
تا شود تاريك مرج و سبزه گاه
( ( 2929 ) ) پس گريزد مرد تاجر بر درخت
گاو جويان مرد را با شاخ سخت
( ( 2930 ) ) چند بار آن گاو تازد گرد مرج
تا كند آن خصم را در شاخ درج
( ( 2931 ) ) چون از او نوميد گردد گاو نر
آيد آنجا كه نهاده بُد گهر
( ( 2932 ) ) لجم بيند فوق دُرّ شاهوار
پس ز طين بگريزد او ابليسوار
( ( 2933 ) ) كان بليس از متن كور است و كر است
گاو كى داند كه در گل گوهر است
( ( 2934 ) ) اهبطوا افكند جان را در حضيض
از نمازش كرد محروم آن محيض
( ( 2935 ) ) اى رفيقان زينهار از اين مقال
اتقوا ان الهوى حيض الرجال
( ( 2936 ) ) اهبطوا افكند جان را در بدن
تا به گل پنهان بود درّ عدن
( ( 2937 ) ) تاجرش داند و ليكن گاو نى
اهل دل دانند و هر گل كاو نى
( ( 2938 ) ) هر گلى كاندر دل او گوهريست
گوهرش غماز طين ديگريست
( ( 2939 ) ) وان گلى كز رش حق نورى نيافت
صحبت گلهاى پر در برنتافت