حكايت سلطان محمود غزنوى و رفاقت او شب با دزدان و بر احوال ايشان مطلع شدن
( ( 2816 ) ) يك شبى مىگشت شه محمود فرد
با گروه دزد و شب رو باز خورد
( ( 2817 ) ) پس بگفتندش كيى اى بو الوفا
گفت شه من هم يكىام از شما
( ( 2818 ) ) آن يكى گفت اى گروه مكر كيش
هين بگوييد از فن و فرهنگ خويش
( ( 2819 ) ) تا بگويد با حريفان در سمر
كاو چه دارد در جبلَّت از هنر ؟
( ( 2820 ) ) آن يكى گفت اى گروه فن فروش
هست خاصيت مرا اندر دو گوش
( ( 2821 ) ) كه بدانم سگ چه مىگويد به بانگ
قوم گفتندش ز دينارى دو دانگ
( ( 2822 ) ) آن دگر گفت اى گروه زر پرست
جمله خاصيت مرا چشم اندر است
( ( 2823 ) ) هر كه را شب بينم اندر قيروان
روز بشناسم مر او را بىگمان
( ( 2824 ) ) گفت يك خاصيتم در بازو است
كه زنم من نقبها با زور دست
( ( 2825 ) ) گفت يك خاصيتم در بينى است
كار من در خاكها بو بينى است
( ( 2826 ) ) سر الناس معادن داد دست
كه رسول آن را پى چه گفته است
( ( 2827 ) ) من ز خاك تن بدانم كاندر آن
چند نقد است و چه دارد او ز كان
( ( 2828 ) ) در يكى كان زرّ بىاندازه درج
وان دگر دخلش بود كمتر ز خرج
( ( 2829 ) ) همچو مجنون بو كنم هر خاك را
خاك ليلى را بيابم بىخطا
( ( 2830 ) ) بو كنم دانم ز هر پيراهنى
گر بود يوسف و گر اهريمنى
( ( 2831 ) ) همچو احمد كه برد بو از يمن
زان نصيبى يافت اين بينى من
( ( 2832 ) ) كه كدامين خاك همسايهء زر است
يا كدامين خاك صفر و ابتر است
( ( 2833 ) ) گفت يك نك خاصيت در پنجه ام
كه كمندى افكنم طول علم
قصر اگر چه چند باشد بس بلند
كنگرش در سخت گردانم كمند
همچو احمد كه كمند انداخت سخت
كه كمندش برد سوى تخت و بخت
( ( 2834 ) ) همچو احمد كه كمند انداخت جانش
تا كمندش برد سوى آسمانش